#احساس_آرام_پارت_436
هر لحظه با من باش با من باش تنهایی عذابه
عاشقت بی تو یه شب راحت نمیتونه بخوابه
اما تو که خوابی نمیبینی چقدر حالم خرابه حالم خرابه
هر لحظه با من باش با من باش تنهایی عذابه
عاشقت بی تو یه شب راحت نمیتونه بخوابه
اما تو که خوابی نمیبینی چقدر حالم خرابه حالم خرابه
زل زده در چشمان هم فقط یک چیز در ذهنشان میچرخید، اعتراف! هر دو امشب قصد داشتند به عشقشان اعتراف کنند، دیگر ممکن نبود بتوانند جدایی از هم را تحمل کنند، باید امشب به هم اعتراف میکردند و لحظات زندگیشان را بیش از این هدر نمیدادند...
با تمام شدن آهنگ مهمانان را برای خوردن شام دعوت کردند، شیرین به سختی نگاه از فرهاد گرفت و آرام به حیاط که مملو از درختان بلند و آبشاری بودند رفت، اشتهایی به خوردن نداشت و ترجیح میداد دور از هیاهوی مهمانان گوشه دنج و خلوت حیاط بنشیند، انتهای حیاط کنار درخت بزرگی میزی چیده شده بود که به دلیل اینکه به مجلس دید درستی نداشت کسی در آنجا نمینشست. به آن سمت رفت و صندلی را عقب کشید و رو به درخت و پشت به محوطه نشست، دستانش را در هم قفل کرد و به زیر چانهاش برد، به برگهای درخت که همچون آبشار از آن آویزان بود چشم دوخت و در فکرش مدام صحنههای لحظاتی پیش تداعی میشد، رقصشان که برای اولین بار فرهاد با احساسی متفاوت از زمانی که همسرش بود او را به آغوش کشیده و بوسیده بود، آهنگ زیبایی را که با عشق و احساس و صدای فوق العادهاش خوانده بود و در آخر به چشماناش زل زده بود و آخر آهنگ را که انگار برای او میخواند، چشمانش را بست و لبخندی محو روی لبهایش جا خوش کرد، نفس عمیقی کشید و وقتی چشمانش را باز کرد با دو نفر که روبهرویش ایستاده بودند و میخندیدند مواجه شد، به سرعت دستانش را پایین آورد، لبخندش را جمع کرد و صاف نشست و به سلاله که با بشقاب بزرگی در دست و در آغوش فرهاد بود و به عمه اش زل زده و میخندید نگاه کرد، فرهاد هم با بشقاب بزرگی در دست و لبخندی بر لب که کاملا مشخص بود به شدت در حال کنترل آن است به شیرین زل زده بود، سکوت را سلاله شکست:
_ عمه برات شام آوردیم!
romangram.com | @romangram_com