#احساس_آرام_پارت_434

با حرکت ماهرانه‌ی انگشتانش روی سیم‌های گیتار شروع به خواندن کرد، شیرین محو تماشایش شد، متوجه نبود که دستش لیوان را نگه داشته و در هوا مانده، اصلا فراموش کرد لیوان را پایین بیاورد، زل زده به چهره خندان و شاد فرهادش قلب ملتهبش به شدت می‌تپید

دیشب که خوابت برد فهمیدم

شبهای تنهایی چقد سخته

اونکه تو رو میبینه آرومه

اونکه تو رو می‌فهمه خوشبخته

با دست و جیغ دختران و پسران جوان حاضر در مجلس به خودش آمد و لیوان را پایین آورد

دیشب که خوابیدی دعا کردم

حالت شبیه حال من باشه

اونقدر دیوونم که حق دارم


romangram.com | @romangram_com