#احساس_آرام_پارت_433

فرهاد اما، سعی می کرد بی توجه به پیست رقص، نوشیدنی اش را بنوشد و نگاه‌اش را از چرخیدن روی شخصی که نمی خواست ببیند بگیرد. نفس عمیقی کشید لیوان را توی دستش فشرد. آب دهانش را قورت داد و چشم هایش را لحظه ای بست و به هم فشرد. از اولین لحظه‌ای که شیرین وارد سالن شد او را دیده بود، در لباس زیبایش همچون پری ها می‌درخشید، چهره معصوم و زیبایش با آرایش ملایم و زیبایی که داشت بسیار خواستنی شده بود، آیامی توانست؟!... می توانست چشم از شیرین بگیرد؟ او... او نمی توانست! پوفی کشید و از پشت میز بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی رفت. نیمه های راه پشیمان شد و چرخید. چشمانش روی صاحب چشم هایی که جادویش کرده بودند قفل شد. آب دهانش را قورت داد و لحظه ای خیره تماشایش کرد. دست خودش نبود، نمی توانست نگاهش را بدزدد، نمی توانست! احساس ناتوانی می کرد، به خودش لعنت می فرستاد که چرا نمی توانست جلوی چشمانش را بگیرد. اصلا مگر تقصیر چشم هایش بود؟ باید می رفت یقه دلش را می گرفت، او را به دیوار می کوبید و بازخواست‌اش می کرد! پوفی کشید و به سر میزش برگشت. جواب کسی را نمی داد و حواسش را فقط معطوف شخصی کرده بود که می رقصید و انگار دلش را زیر پاشنه‌ی آن کفش های پاشنه بلندش له می کرد! بی تاب‌ به طرفش چرخید که نگاهش به مردی افتاد که رو به روی شیرین می رقصید. آن لحظه، از شناختش عاجز بود. درک نمی کرد آن شخص کیست؟! چرا دارد می رقصد و شیرین این طرف دلبرانه لبخند می زند؟! حتی نمی دانست چرا ناخواسته بلند شده و به پیست رقص رفته؟! با ببخشیدی کوتاه بدون نگاه کردن به آن مرد جایش را گرفت و خود را رو به روی شیرین قرار داد. شیرین با چشم‌های گرد شده از تعجب به فرهاد زل زد که به چه تندی عمویش را کنار زد و جایگزین‌اش شد اما نمی توانست عکس العملی نشان دهد. چه می گفت؟ چه کار می کرد؟ از دستش کاری جز ساکت ماندن و گوش دادن به حرف های معشوق‌اش هم بر می آمد؟ مسلما نه... دلش نمی‌گذاشت به حرفی جز حرفِ آن گوش دهد. دستور؛ دستورِ دلش بود!

نور فضا را کمرنگ تر کردند و صدای دست و جیغ بالاتر رفت. آهنگ آرامی در فضا پخش شد و دست همه دختران دور گردن شخصی که رو به رویشان قرار داشت حلقه شد. شیرین اما، همان طور بی صدا و حرکت خاصی نگاهش می کرد. با دستی که دور کمرش قرار گرفت، مثل برق گرفته ها تکان محسوسی خورد. به چشم های فرهاد خیره شد، چشم هایی که شاید می توانست در عمق آن چیزی جز عصبانیت و خشم را پیدا کند. آب دهانش را فرو برد و دست لرزانش را آرام بالا آورد و روی شانه ی فرهاد قرار داد. دست دیگرش را هم بالا آورد و هر دو دستش را دور گردن او حلقه کرد.

این نزدیکی برای فرهاد غیر قابل تحمل بود. دست های داغِ دخترک دور گردن‌اش حلقه شده بود و توان نفس کشیدن را از او گرفته بود. قفسه سینه اش تند و محسوس بالا و پایین می شد و بی تابی اش را نشان می داد. مطمئن بود پهلوهای شیرین زیر دستش داغ شده اند. سرش را کمی پایین تر آور‌د، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بوی عطر شیرین زیر مشامش پیچید و مست‌اش کرد.

نفسش را به بیرون فرستاد و هرم نفس هایش، روی صورت دختر خجالتی و گر گرفته ی در آغوش‌اش پخش شد.

آهنگ به اوج خود رسیده بود و فرهاد، حرکاتشان را به دست گرفته بود. با دست های قوی اش‌ کمر شیرین را گرفته بود و هدایت می کرد. سرش را پایین آورد و بینی اش را روی موهای شیرین گذاشت. نفس عمیقی کشید و باز هم نفس کشید. چرا سیر نمی شد؟ لعنتی... این چه احساس مزخرفی بود که گریبانش را گرفته بود؟ بی اختیار لب هایش را روی موهای شیرین گذاشت و نرم و آرام روی موهایش را بوسید. خون به زیر پوست صورت شیرین دوید، احساس می کرد از شدت خجالت و گرگرفتگی دارد عرق می ریزد! ناخودآگاه دستانش دور گردن فرهاد محکم تر شدند و باعث شد سر فرهاد به طرف شیرین متمایل شود. سرش را که بلند کرد صورتشان مماس هم قرار داشت. قفسه سینه‌ی هردو به شدت بالا و پایین می شد، تاب این نزدیکی را نداشتند و از آن بدتر نمی دانستند جواب این قلب بی قرارشان را چطور بدهند؟!

فرهاد چشم هایش را بست و سرش را پایین تر آورد. نمی توانست... نمی توانست معشوقه اش را در آغوش داشته باشد و بی تفاوت نسبت به او‌ برقصد و لبخند بزند. لب هایش را آرام و بدون این که او را ببوسد، روی لب های شیرین کشید. نمی توانست... غرورش اجازه نمی داد تا وقتی حرفی از دهان شیرین نشنیده او را ببوسد. حقِ این کار را نداشت!

نفسش را بیرون فرستاد و لب هایش را بالاتر کشید و آرام روی چشم هایش را بوسید، بالا تر آمد و لبش را روی پیشانی شیرین گذاشت و نرم و طولانی لب هایش را همان جا نگه داشت. آهنگ داشت به پایان می رسید که دست هایش را از روی پهلوهای شیرین برداشت و آرام از او فاصله گرفت. باید قبل از این که چراغ ها روشن می شدند و کسی چیزی می دید صحنه را ترک می کرد. لب هایش را به زور از روی پیشانی شیرین برداشت و بی میل‌، عقب عقب رفت و از او دور شد...

***

حالش دست خودش نبود، با روشن شدن چراغ‌ها سعی کرد به خودش مسلط و از پیست رقص خارج شود، احساس می‌کرد همه حرکات‌شان را زیر نظر داشته و دیده اند، با خجالت سرش را پایین انداخت و به سرعت از پیست رقص خارج شد. به شدت ملتهب بود و احساس گرما می‌کرد برای فرو نشاندن التهابش به سمت نوشیدنی های روی میز رفت و یک لیوان لیموناد خنک برداشت و سرکشید، هنوز احساس تشنگی می‌کرد بنابراین لیوانی دیگر برداشت و هنوز به لبانش نرسیده با صدای خواننده که اعلام می‌کرد این آهنگ از طرف شادوماد برای عروس خانومه متعجب به عقب برگشت و به سمت ارکستر چشم دوخت. حدسش درست بود؟! بله، خودش بود! مرد محبوبش فرهاد! کت آب رنگش را از تن خارج کرده و آستین های پیراهن سفیدش را تا زیر آرنج‌هایش تا زده بود، گیتار به دست گرفته و بند آن را روی کتفش انداخته بود، به طرز عجیبی زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید، ژست زیبایش همه‌ی چشم‌ها را خیره‌ی خود کرده بود، لبخندی که به لب داشت با سخاوت دندان‌هایش را به نمایش گذاشته بود و چین کنار چشم‌هایش نشان می‌داد بسیار خوشحال است، چشم‌هایش می‌خندید و می‌درخشید.


romangram.com | @romangram_com