#احساس_آرام_پارت_432
جوابی برای حرفش نداشت، در سکوت به این فکر میکرد که اگر فرهاد را دید چطور با او برخورد کند؟ عمویش این سکوت را به منظور دیگری تعبیر کرد، نگران پسرش به شیرین گفت:
_ عمو جون! خیلی قبولت دارم، ولی کاری نکن که فرهادم نابود بشه
شیرین بیحوصلهتر از آنی بود که بخواهد عمویش را از اشتباه در بیاورد، خندهاش گرفت، عمویش در مورد او چه فکر میکرد؟ تصورش این بود که برای انتقام دوباره فرهاد را تحقیر خواهد کرد؟ نه! شیرین دیگر آن شیرین مغرور نبود، دیگر چیزی از غرورش باقی نمانده بود، جای غرورش را عشق گرفته بود و دیگر هیچ! لبخند تلخی زد و زیر لب چشمی گفت. او اکنون خودش هم عاشق بود و حال عاشقان را خوب میفهمید.
***
بالاخره رسیدند و بعد از پارک ماشین، عموجانش کمک کرد تا از ماشین پیاده شود و مسیر پارکینگ تا جایگاه مهمان ها را با آن کفش های پاشنه بلند مشکی اش طی کند. از او خداحافظی کرد و به یکی دو نفر از آشنایان سپیده، که قبل از مراسم با آن ها آشنا شده بود، ملحق شد. مانتویش را از تنش درآورد و شالش را از روی سرش برداشت. لباساش که پیراهن بلند زرشکی رنگ با مدل ماهی و یقه هفت باز، با ربانی روی کمرش که پاپیون کوچکی خورده بود به تنش عجیب می نشست و رنگ جیغ و تیره ی لباس، با پوست سفیدش تضاد زیبایی به وجود آورده بود.
روی صندلی نشست و نگاهش را به دنبال شخصِ مورد نظرش چرخاند. ناامید از پیداکردنش برای بار آخر به مهمانان نگاه کرد که بالاخره پیدایش کرد. کت آبی و پیرهن سفید با یقه آبی و جلیقهی مشکی رنگی به تن داشت. چه قدر در آن لباس برازنده شده بود! فرهاد بلند شد و دکمه های کتش را بست و به سمت سرویس بهداشتی رفت. از پشت سرش رفتناش را نظاره گر شد. چقدر خواستی به نظر می رسید و افسوس که شیرین از بیان احساساتش عاجز بود...
با نزدیک شدن عمویش لبخندی به روی عمویش پاشید، آقا وحید با رسیدن به شیرین خنده ایی کرد و دستاش را به سمت برادرزادهاش دراز کرد و گفت:
_عزیزدل عمو افتخار میدی یه دور با این پیرمرد برقصی؟!
شیرین نگاهی به خودش انداخت و دستی به دامن لباساش کشید وضعیت ظاهری اش که بد نبود، خیلی هم با ادب و متواضع به نظر می رسید. فرهاد هم که نگاهش نمی کرد و اصلا معلوم نبود کجا رفته، پس به خیال این که او را این طوری حرص می دهد، با لبخند پیشنهاد رقص عمویش را قبول کرد و وارد پیست رقص شدند.
romangram.com | @romangram_com