#احساس_آرام_پارت_431
شیرین این حرف عمویش را به حساب شوخی گذاشت، اما عمویش آن حرف را کاملا جدی گفته بود. عمویش راه افتاد و شیرین خندید:
_ نترس عمو، پسرت تا من رو راهی تیمارستان نکنه خودش هیچجا نمیره
انگشتان عمویش دور فرمان حلقه شد:
_ نه عمو، باید بودی و میدیدی از دیروز که دیدتت چقدر آشفته حاله، اون هنوز هم تو رو دوست داره
شیرین رویش را به طرف خیابان برگرداند:
_ دوستم داشت که طلاقم داد؟
میدانست سوال بیموردی پرسیده، فرهاد به پدرش قول داده بود که شیرین را طلاق دهد و سر قولش هم ماند. اما عشق واقعی قول و قرار سرش میشد؟! پس حق داشت که در دوست داشتن فرهاد شک و تردید داشته باشد.
با صدای عمویش به خود آمد:
_ نمیدونم، راجعبه طلاقتون هیچ نظری ندارم، فقط این که پسر خودم رو خوب میشناسم، میدونم آدمی نیست که حالا حالا ها بتونه این عشق رو تو خودش سرکوب کنه...
romangram.com | @romangram_com