#احساس_آرام_پارت_429
شیرین برای برادرش خوشحال بود، حداقل او عشق را تجربه کرده و شکست نخورده بود، با نگاهی مشتاق به هر دو عزیزش چشم دوخت و در دل برای هر دویشان آرزوی خوشبختی کرد و قبل از اینکه سپیده پیاده شود از برادرش خداحافظی و پیاده شد، نمیخواست آخرین لحظات نامزدی را مزاحم آن دو باشد، با گامهای آهسته به سمت آرایشگاه رفت و زنگ را فشرد، با باز شدن در سپیده هم به او رسید و هردو وارد شدند.
کمی بعد خانم آرایشگر سپیده را به اتاق مخصوص آرایش عروس هدایت کرد و به شاگردانش گفت که مقدمات را فراهم کنند. شیرین روی مبل نشست و برای لحظهای با خود فکر کرد او هم میتوانست چنین مراسمی را تجربه کند، او هم میتوانست تاج پادشاهی را بر سر فرهاد بگذارد و خود ملکهی این شب خاص باشد، اما...
آهی کشید و اینبار به خود گفت:
نه ازدواجم مثل آدمیزاد بود نه عشق و عاشقیم!
_ خانمی تشریف بیارید موهاتون رو بپیچم
با صدای یکی از آرایشگران به خود آمد، با لبخند نگاهش کرد و با گفتن چشم از جا بلند شد...
نگاهش به بیگودیهای درون سبد بود که چگونه یکی پس از دیگری از تعدادشان کم و موهایش روی آنها پیچیده میشدند، فکرش اما به چگونگی مراسم میگذشت و هزار جور نقشه برای رویارویی با فرهاد میکشید. امشب باید همه چیز را به فرهاد میگفت! برای دیدنش لحظهها را میشمرد...
کمکم داشت حوصلهاش سر میرفت و از اینکه آرایشگر دستش در سر و صورتش میچرخید، عصبانی میشد که بالاخره آرایشگر رژلب را روی لبهایش کشید و تافت را به موهایش زد و به این ترتیب کارش تمام شد.
سر ساعت شش شروین رسید و عروسش را با خود برد، نگاه عاشق و شیدایش به سپیده وقتی که از آرایشگاه خارج شد قند در دل خواهرش آب کرد، باز از ته دل برای آن دو آرزوی خوشبختی کرد، شروین در حالی که سپیده را به طرف ماشین هدایت میکرد به عقب برگشت و شیرین را مخاطب قرار داد:
romangram.com | @romangram_com