#احساس_آرام_پارت_428

فرهاد به سرعت راه اتاقش را پیش گرفت، شیرین اما با لبخندی تلخ سر تکان داد:

_ چشمتون روشن زن‌عمو، بریم دیر می‌شه.

اما خدا می‌دانست چه غمی از دیدار فرهاد در دلش خانه کرده بود.

روز موعود فرا رسید، از صبح همه‌ی خانواده‌ی فرهادی از چند روز قبل در تلاش و تکاپو برای آماده شدن مراسم عروسی بودند، و حالا درحال انجام آخرین کارها را بودند. شیرین که روز قبل فرهاد را در منزل عمویش دیده بود بیش از دیگران دچار هیجان و استرس بود، مدام صحنه‌ی روز قبل در ذهنش تکرار می‌شد و او را بیش از پیش معذب می‌کرد، سپیده دوست داشت که شیرین او را برای رفتن به آرایشگاه همراهی کند، به همین منظور وقت آرایشگاه برای هردویشان گرفته بود، شیرین به سرعت آماده شد و همراه شروین به دنبال سپیده رفتند، شروین آن‌ها را تا آرایشگاه رساند، عاشقانه به همسرش چشم دوخت و گفت:

_ خانمم ساعت شش کارتون تموم شده است دیگه؟!

سپیده متعاقبا با نگاهی عاشقانه به شروین گفت:

_ساعت دقیق رو نمی‌دونم، هروقت آماده شدیم بهت زنگ می‌زنم عزیزم

شروین لبخند مهربانی زد و گفت:

_باشه پس منتظرم


romangram.com | @romangram_com