#احساس_آرام_پارت_427

قلبش به شدت می‌تپید و توان بیشتر صحبت کردن را نداشت، با قدمی که فرهاد برداشت سرش را بلند کرد و دوباره به آب خوردن فرهاد زل زد، باورش نمی‌شد که این فرهاد است که رو‌به‌رویش ایستاده است، فرهاد که با خوردن مقدار زیادی از آب بطری سعی در رفع التهاب و هیجان درونش را داشت بالاخره بطری را از دهانش جدا کرد و سری به نشانه باشه تکان داد و پشت میز نشست، بطری را روی میز گذاشت، در سکوت دستانش را روی میز در هم قفل کرد و مشغول تماشای شیرین که هنوز با ناباوری به او زل زده بود شد، شیرین که از نگاه سرد و خیره‌ی فرهاد خجالت زده شده بود سرش را پایین انداخت، به سمت ظرفشویی چرخید و برای گذران وقت مشغول شستن مقداری ظرف در ظرفشویی شد

باز هم شیرینش رو‌به رویش دلبری می‌کرد، باز هم دلش پر کشید برای به آغوش کشیدن دختری که تمام وجودش را تحقیر کرده بود! سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و نفسش را به شدت بیرون فرستاد. شیرین حواسش نبود و داشت با هر حرکت کوچکش دلبری می کرد. هوای خانه گرم بود، موهای باز شیرین آزادانه به دورش ریخته بودند. باریکه‌ی مویی زیر دست هایش رفت و با آرنجش سعی کرد دسته ی مو را کنار بدهد. کف از روی دستکشش به پشت سرش ریخت و توجه فرهاد جلب شد. شستن ظرف ها تمام شدند، قدم به عقب برداشت و دستکش ها را از دستش بیرون آورد، که واستا، واستا گفتن های فرهاد، به گوشش خورد.

پایش روی کاشی ها لغزید، فرهاد با سرعتی باورنکردنی خود را به پشت سر شیرین رساند و از زیر بغلش محکم گرفت و به طرف خودش کشاند.

پوست سفید و گردن خوش تراشش به شدت برای فرهاد عاشق آزاردهنده بودند. نفس داغش را به بیرون فرستاد و روی گردن و شانه ی شیرین پخش شد. مور مورش شده بود، بدنش بی حس بود، حتی توان تشکر کردن یا جدا شدن را هم نداشت! فقط محکم پیراهن فرهاد را در چنگ گرفته بود و با اینکه اکنون خطری او را تهدید نمی‌کرد قصد رها کردن آن را نداشت

روی گردنش خم شد، چشم بست و آرام بو کشید. چطور می توانست دست از او بکشد؟ چطور باید رهایش می کرد؟

خم شد و لب‌هایش را بین شانه و گردن دخترک گذاشت و...

_ من آماده‌ام

صدای مادر فرهاد که از پله‌ها پایین می‌آمد، آن‌ها را از هم جدا کرد. ضربان قلب هر دو بالا رفته بود، دست فرهاد در موهایش چنگ شد و اشک در چشمان شیرین حلقه زد؛ حالا دیگر مادر فرهاد نزدیک آشپزخانه رسیده و آن‌ها را می‌دید. اصلا تصور نمی‌کرد که فرهاد به این زودی بیدار شود، هول کرده ابتدا به فرهاد و بعد به شیرین توضیح داد:

_ بیدار شدی فرهاد جان؟... فرهاد دیشب ما رو سورپرایز کرد، اصلا نگفته بود که راهی ایران می‌شه هـــا، به خدا من هم نمی‌دونستم شیرین جان!


romangram.com | @romangram_com