#احساس_آرام_پارت_426

_ همین الان آماده میشم عزیزم، لطفا یه سری به غذا بزن تا برگردم

شیرین لبخندی زد و گفت:

_ چشم، عجله نکنین، وقت هست

ستاره خنده ایی کرد و پله ها را به تندی بالا رفت و شیرین روسری‌اش را برداشت همراه کیفش روی مبل انداخت و به آشپزخانه رفت

بالاخره فرهاد با کش و قوسی که به بدنش داد از جا بلند و شد دست و صورتش را شست و پله ها را پایین رفت، با رسیدن به آشپزخانه با دیدن شیرین که رو‌به‌روی اجاق گاز و پشت به او ایستاده بود در جای میخکوب شد و با هیجان و عشق مشغول نگاه کردن به او شد، با ذوقی وصف نشدنی دلش می‌خواست قدم پیش بگذارد و شیرینش را به آغوش بکشد ولی وقتی یادش آمد او الان همسرش نیست به یک‌باره سرد و سخت شد، ذوق و شوقش را پشت چهره‌ی سرد و بی تفاوتش پنهان کرد و تک سرفه‌ای کرد و بلافاصله پرسید:

_ مامان کجاست؟!

شیرین متعجب از شنیدن صدای فرهاد به سرعت به عقب برگشت، از فرط تعجب قاشقی که در دست داشت از دستش رها شد، به فرهاد زل زد که با بی‌تفاوتی و نیم نگاهی کوچک به شیرین به سمت یخچال رفت و منتظر جوابش بود و وقتی صدایی از شیرین در نیامد بطری آب را از یخچال خارج کرد و چشم چرخاند به سمت شیرین. باز هم همان چهره ی معصوم اما بی‌قرار، باز هم همان صورت مظلوم و خواستنی...

زل زده به شیرین بطری را سرکشید و همچنان منتظر جواب شیرین بود که شیرین به خود آمد و با دستپاچگی سلام آرامی کرد و نشست و قاشق را برداشت و ایستاد، سرش را پایین انداخت و با صدای لرزانی آرام گفت:

_ رفتن بالا لباس عوض کنن، باید بریم خیاطی لباس جشن آماده است


romangram.com | @romangram_com