#احساس_آرام_پارت_425

_سعی خودم رو می‌کنم که برای عروسیت خودم رو برسونم

شروین که به همین هم راضی بود گفت:

_باشه داداش جمعه جشنه دیگه، خودتو برسونی ها

فرهاد خندید و سرش را تکان داد:

_باشه، گفتم که سعی می‌کنم، حالا بذار به کارام برسم

شروین با شادی تشکر کرد و به مکالمه پایان داد، فرهاد اما متفکر به گوشی‌اش زل زد، مقابله شدن دوباره با شیرین برایش سخت بود، نمی‌دانست حالا که از شیرین خواسته ازدواج کند و او را از خود ناامید کند باید چه برخوردی با او داشته باشد. تنها توانست سری تکان دهد و در دل به خود دشنام دهد که نتوانسته بود درخواست شروین را رد کند، روزهای سختی در انتظارش بود که فقط خدا می‌دانست و فرهاد بی اطلاع از حوادث سخت آینده خود را برای رفتن به ایران آماده کرد!

دو روز به پایان سال باقی مانده و فرهاد اولین قدم را بعد از مدتها به خاک وطن گذاشت، با همه‌ی سختی روبه‌رو شدن با شیرین اما سرقولش ماند و برای عروسی شروین که مثل برادر نداشته‌اش بود به ایران بازگشت، با دلشوره و نگرانی از دیدن شیرین بعد از جدایی‌شان بازگشت! به پدر و مادرش اطلاع نداده بود و یک‌راست به خانه رفت وقتی بعد از مدت‌ها پدرش را به آغوش کشید تازه متوجه شد که چقدر دلتنگ آن‌ها بوده ولی تمام حواسش به شیرین و عشق ناکام خودش معطوف و از پدر و مادرش غافل شده بود، برای جبران این همه مدت دوری تا نیمه‌های شب با پدر و مادرش وقت گذراند و حتی خستگی مانع از لذت با آن‌ها بودن را از او نگرفت، صبح با صدای زنگ آیفون چشم باز کرد و در جایش جابه‌جا شد و به سقف چشم دوخت، حس برخواستن نداشت و همین‌طور روی تخت دراز کشیده بود و بی‌خبر از ورود شیرین به خانه‌شان بود، شیرین از یکی از دوستان خیاطش برای زن عمویش رقت گرفته بود و امروز لباس زن عمویش آماده بود و باید برای پرو می‌رفتند و شیرین تصمیم داشت او را همراهی کند، ستاره خانم با دیدن شیرین تازه قرارشان را به یاد آورد، دیشب با دیدن فرهاد همه چیز را فراموش کرده بود، وقتی شیرین وارد شد از زن عمویش پرسید:

_ زن عمو هنوز که آماده نیستین، گفته بودم ساعت چند میام دنبالتون که!

ستاره خانم دستپاچه و سریع به سمت پله ها رفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com