#احساس_آرام_پارت_42
با اين جمله ي شروين همه خنديدند.
آقا سعیدلبخند بر لب گفت:
-دور از شوخي چرا مزاحمش شدین داداش؟ می ذاشتید به کارش برسه ما هم كه غريبه...
آقا وحید صحبت برادرش را قطع کرد و با مهرباني گفت؛
-این چه حرفیه داداش؟ اصلا هم مزاحمش نشدم .می دونم چقدر دوست داشت شما رو ببینه. اتفاقا همین دیشب حرف شما بود. با امتحان اين خوشگل خانم يه جورايي همه تو قرنطينه بوديمو حالا حسابي دلتنگ شديم.
شيرين با شرمي دلنشين لبش را گزيد و سرش را پايين انداخت.
همان هنگام صدای باز و بسته شدن در هال خبر از رسيدن فرهاد ميداد .ستاره با نگاهي كه ميدرخشيد گفت:
-بفرماييد فرهاد هم اومد!
فرهاد که از کفشهای کنار در متوجه حضور میهمانان شده بود بلافاصله دمپايي روفرشي هايش را پوشيد و به سوی پذیرایی که فاصله چندانی با در هال نداشت رفت و با صدايي بلند به همه سلام کرد و براي عرض أدب ب سوي عمويش رفت و به گرمی با او و پسر عمویش شروین دیده بوسی کرد و خیلی صمیمی احوال زن عمویش را پرسید.
romangram.com | @romangram_com