#احساس_آرام_پارت_419

ریچارد دستان قفل شده جلوی صورت‌اش را از هم باز کرد و با لبخندی غمگین گفت:

_درکت می‌کنم و برمی‌گردم انگستان، امیدوارم به زودی دوباره شما دو تا رو باهم ببینم، سخته! از تو گذشتن سخته ولی دلت با کسی دیگه است لیدی، امیدوارم فرهاد قَدرِت رو بدونه

سپس بلند شد و ایستاد و با مهربانی نگاهی به شیرین که او هم از جایش بلند شده بود انداخت و گفت:

_ به امید دیدار لیدی شیرین زیبا

سرش را کمی کج کرد و بدون منتظر ماندن جواب از جانب شیرین به سمت پله های هتل رفت.

***

شیرین به سمت در هتل رفت و از آن خارج شد، به آسمان نگاهی انداخت و دستانش را درون جیب پالتو‌اش برد،یادش آمد وقتی طلاق نامه‌اش را امضا می‌کرد انتظار این درخواست از طرف ریچارد را هم داشت اما هرگز تصور نمی‌کرد که دوباره او را ببیند آن هم در ایران! ولی خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که قلبش تنها برای یک نفر می‌تپید، ماشین گرفت تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسد، با رسیدن به خانه شروین هم از راه رسید و هر دو باهم وارد شدند، شروین آن شروین پر شور و حال گذشته نبود، انگار با رفتن شیرین همه عوض شده بودند، نگاهی به صورت برادرش انداخت و پرسید:

_ داداشم خسته‌ است یا غمگین؟!

شروین نگاه مهربانی به خواهرش انداخت و با لبخندی کوتاه گفت:


romangram.com | @romangram_com