#احساس_آرام_پارت_418
_دلایلت برای جدایی از فرهاد!
شیرین پوفی کشید و دستانش را روی میز گذاشت:
_ آخه این اصلا ربطی به جواب منفی من به تو نداره!
ریچارد هم دستانش را روی هم قفل کرد و به او زل زد:
_میخوام بدونم چرا مردی مثل فرهاد رو رها کردی و برگشتی ایران؟!
شیرین به چشمانش زل زد شاید اگر همه چیز را به او میگفت زودتر جواب منفیاش را میپذیرفت، بنابراین نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
_فرهاد بهترین پسر خانوادهی ماست، بهترین مردی که همهی دختران فامیل آرزوش رو داشتن، از بچگی هوامو داشت، مراقبم بود، من نمیدونستم ولی خانواده هامون ما رو از بچگی برای هم نامزد کردن، وقتی فهمیدم عصبانی شدم، مغرور شدم، لج کردم، بهش توهین کردم، تحقیرش کردم، با خودم با اون با خانواده ها لج کردم و گفتم نه، ولی اون انقدر پسر خوبی بود که دلم نیومد پای این نه بسوزه، بهخاطر همین تحقیرش کردم که از چشمش بیافتم، که دیگه دوستم نداشته باشه! پسر عموم بود و دوستش داشتم، باهم بزرگ شدیم ولی اینکه دیگران برام تصمیم بگیرن آزارم میداد و همون لحظه گفتم نمیخوامت برو! گفتم مرد ایدهآلم نیستی! بهش گفتم تو اونی نیستی که من میخوام و آرزوش رو دارم، گفتم تو خوشبختم نمیکنی، دلش شکست و رفت، خیلی دور! انگلستان! ولی...
با عجز نگاهی به ریچارد انداخت و ادامه داد:
_ ولی واقعا از چشمش افتادم، این داره اذیتم میکنه، نمیتونم کسی رو جایگزینش کنم، درکم کن و برگرد انگلستان ریچارد
romangram.com | @romangram_com