#احساس_آرام_پارت_416
_شیرین! عزیزم برای این ملاقات عجله داشتی ولی الان ساکتی! حرف بزن من گوش میکنم
شیرین دستانش را دور فنجان داغ قهوه حلقه کرد و نفس عمیقی کشید:
_ راستش من روی پیشنهادت فکر کردم ریچارد، میخوام همینجا این موضوع رو خاتمه بدم، سعی کردم قبول کنم، ولی...
نگاهی به ریچارد که گویی با چشمانش او را قورت میداد کرد و ادامه داد:
_من در شرایطی نیستم که به این زودی با کسی ازدواج کنم، تصمیم داشتم ازت بخوام چند ماهی به من فرصت بدی که فکر کنم و بعد جوابت رو بدم، ولی دیدم اگر بعد از چند ماه باز هم نتونستم خودم رو راضی به ازدواج با کسی کنم اونوقت در حق تو ظلم کردم، با پدر و فرهاد صحبت کردم اونها این تصمیم رو به عهدهی من گذاشتن ولی من نمیتونم ریچارد، نمیتونم فعلا تا مدتها به ازدواج حتی فکر کنم، متوجهی منظورم میشی؟!
ریچارد شوکه از حرفهای شیرین با سؤال او به خودش آمد و گفت:
_یعنی چی؟! شیرین من یکماهه که دارم ازت خواهش میکنم! این انصاف نیست دختر، من تورو خیلی دوست دارم، نمیتونی این علاقه رو نادیده بگیری، آخه...
شیرین حرفش را قطع کرد و گفت:
_اما من ندارم ریچارد، متأسفم که خیلی رک حرف میزنم، ولی نمیتونم قبول کنم، و امیدوارم منو درک کنی و...
romangram.com | @romangram_com