#احساس_آرام_پارت_415

_ من با فرهاد صحبت کردم قبل از اینکه ریچارد پیشنهادش رو مطرح کنه، ازش پرسیدم چرا آدرس من رو به ریچارد داده با اینکه می‌دونست اون چه قصدی داره؟! اون نظرش اینه که من باید ازدواج کنم، اونم با ریچارد که ازش مطمئن شده و می‌دونه واقعا منو دوست داره، گفت ریچارد بهش اطمینان داده و من پیشنهادش رو قبول کنم، بابا فرهاد گفت دارم عذابش می‌دم‌، گفت باید ازدواج کنم تا خیالش راحت بشه، وقتی ریچارد پیشنهادش رو مطرح کرد من عصبانی شدم، هم از دست خودم هم از دست فرهاد هم از دست ریچارد، به‌خاطر همین عکس العمل نشون دادم، بعد از اون با ساسان دوست فرهاد صحبت کردم بهش گفتم که می‌خوام طبق خواسته‌ی فرهاد عمل کنم فکر می‌کردم فرهاد وقتی بفهمه مانع می‌شه ولی تا امروز که یک هفته گذشته و هنوز هم ریچارد روی پیشنهادش اصرار داره و فرهاد هم هیچ اقدامی نکرده مطمئن شدم که واقعا می‌خواد که من با ریچارد ازدواج کنم، بنابراین می‌خوام به ریچارد اجازه‌ی خواستگاری رو بدم، از نظر شما مانعی نداره؟!

آقا سعید متفکرانه به دخترش زل زد و تا آخرین جمله‌ی دختری کلمه ای بر زبان جاری نساخت با مخاطب قرار گرفتن خودش زبان باز کرد:

_ اون‌روز که ریچارد ازت خواستگاری کرد من چیزی نگفتم که باز مثل گذشته متهم به اجبار و تحمیل خواسته خودم نشم...

شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت و آقا سعید ادامه داد:

_من این مرد رو نمی‌شناسم... نمی‌تونم نظری راجع بهش بهت بدم، اگر فرهاد تاییدش می‌کنه پس یعنی هیچ مشکلی نداره، توأم که با این مرد آشنایی داری از این نظر هم مشکلی نیست، پس هر تصمیمی بگیری منم قبول می‌کنم، همون‌طور که قبلا گفتم این‌بار نمیخوام نظرمو بهت تحمیل کنم، به‌خاطر همین اون‌روز که ریچارد ازت خواستگاری کرد فقط نگاه کردم و هچ نگفتم، همه چی بستگی به نظر خودت داره بابا اگر قبولش داری منم پشتتم‌ اگر هم نه که خودم اقدام می‌کنم و ازش می‌خوام دیگه این بحث رو کش نده، ولی بابا اگر نظر منم بخوای من میگم عجله نکن، صبرکن، چندماه از ریچارد زمان بخواه! بهش بگو چندماه بهت فرصت فکر کردن بده! عحول نباش، کاری نکن که راهی برای بازگشت نداشته باشی مثل...

به شیرین زل زد و ادامه حرفش را خورد، شیرین اما منظور پدرش را دریافت، می‌دانست که منظور پدرش به روز خواستگاری و حرف‌های او به فرهاد بود

آقا سعید منتظر چشم به لب‌های دخترش دوخت، دلش می‌خواست دخترش حالا با فهمیدن اینکه فرهاد هنوز هم دوستش دارد به ریچارد جواب رد بدهد و برای به دست آورد فرهاد تلاش کند ولی... هیچ‌کس از درون شیرین خبر نداشت، هیچ‌کس از درون فرهاد خبر نداشت، غرور دو جوان مانع از چشیدن لذت زیبای عشق شده بود، هر دو انتظار داشتند طرف مقابل اظهار پشیمانی و قدم پیش بگذارد و این وسط خود را تبرئه می‌دانستند و طرف مقابل را محکوم! فرهاد شیرین را متهم به شکستن غرور مردانه‌اش در بین جمع خانواده می‌دانست و دلش می‌خواست این شیرین باشد که برای داشتنش تلاش می‌کند، نمی‌خواست یک‌بار دیگر غرورش جریحه دار شود، و شیرین! او هم خود را تبرئه می‌دانست چون تاوان تمام رفتارهایش را داده بود و با این تغییر رفتارش با فرهاد می‌دانست حتی اگر حرفی نزند باز همه متوجه‌ی علاقه‌اش به فرهاد می‌شوند، او چون دختر بود از ابراز عشق واهمه داشت، از تلافی رفتارش توسط فرهاد واهمه داشت، می‌ترسید مستقیما به فرهاد علاقه‌اش را ابراز کند و فرهاد به تلافی رفتار گذشته‌اش غرورش را بشکند و ریش‌اش بخندد، تمام این تصورات در دو جوان مانع از ابراز احساسات‌شان به هم می‌شد و دیگران این‌بار نمی‌خواستند که نظرشان را به آن دو تحمیل کنند.

***

دو روز در این مورد فکر کرد، در نهایت تصمیم گرفت با ریچارد صحبت کند‌. تلفن را برداشت و با او تماس گرفت و برای شب، در لابی هتلی که ریچارد اقامت داشت قرار گذاشتند، ساعاتی بعد رو‌به روی ریچارد نشسته و به فنجان قهوه‌ی مقابلش زل زده بود، ریچارد اما با خوشحالی به شیرین چشم دوخته و‌ تصور می‌کرد که شیرین بالاخره بعد از یک ماه در مقابل اصرارهایش کم آورده و تسلیم خواسته‌ی او شده، با لبخند سرش را کمی جلو آورد و پرسید:


romangram.com | @romangram_com