#احساس_آرام_پارت_414
شیرین لبخند تلخی زد و گفت:
_ببخشید این چند وقت خیلی اذیتتون کردم، دلم نمیخواست مزاحمتون بشم که بیشتر ناراحت بشین
آقا سعید کتابش را بست و روی میز گذاشت و پرسید:
_این چه حرفیه بابا؟! تو دختر منی؟ تنها دختر من! درسته مدتی از دستت دلخور بودم ولی الان کنارمی و سالمی و همین برام کافیه، چیزی شده بابا؟!
شیرین با نگاه از پدرش تشکر کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:
_ممنون بابا، ممنون که بازم مثل گذشته شدی
با نگاه به پدرش و دیدن لبخند گرم او جرأت پیدا کرد و ادامه داد:
_ بابا شما متوجهی پیشنهاد ریچارد شدین؟!
آقا سعید با همان لبخند سرش را تکان داد و شیرین ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com