#احساس_آرام_پارت_413

***

آقا سعید با شنیدن صدای در سرش را از روی کتاب برداشت و اجازه داخل شدن داد:

_ بفرمایید

شیرین در را باز کرد و سرش را داخل کشید و گفت:

_سلام بایا می‌تونم بیام تو؟!

آقاسعید عینکش را از روی چشم برداشت و گفت:

_ البته دخترم، بیا تو

شیرین آرام قدم به داخل اتاق گذاشت روبه‌روی پدرش روی مبل نشست، آقا سعید با نگاه دخترش را دنبال کرد و با نشستن‌اش لبخندی زد و گفت:

_چه عجب بابا، از این‌ورا


romangram.com | @romangram_com