#احساس_آرام_پارت_412

فرهاد ایستاد و به بهترین دوست‌اش پشت کرد:

_نه! نمی‌تونم، این‌بار شیرین باید پیش قدم بشه، دفعه قبل بهش گفتم دوباره هرگز این‌کار رو نمی‌کنم و حاضر نمی‌شم باهاش ازدواج کنم...

_ ولی تو باهاش ازدواج کردی؟! یادت رفته؟!

_نه! یادمه! خوب یادمه! ولی اون به‌خاطر درمانش بود نه عشق...

به سمت ساسان چرخید و گفت:

_ تا اون نخواد من نمی‌رم سمتش ساسان، حتی اگر زن ریچارد بشه، ریچارد هم آدم درستی شده، فهمیده شیرین چه ارزشی داره، چه شخصیتی داره! اگر این‌طور نبود حاظر نمی‌شدم ریسک کنم و به شیرین بگم باهاش ازوداج کنه

ساسان پوفی کشید و از جا بلند شد و گفت:

_ پس بشین و از دست رفتن عشقت رو تماشا کن، شایدم به زودی با ریچارد برگرده و جلو چشمات رژه بره

و راهش را کشید و از اتاق خارج شد، راست می‌گفت شاید به زودی همراه ریچارد باز می‌گشت و آن موقع بود که فرهاد باید معنای عذاب را می‌فهمید! غرور اما مانع از آن می‌شد که آن دو حرف ‌دل‌شان را به زبان بیاورند‌، فرهاد یک بار درخواست کرد و به بدترین شکل ممکن جواب شنید و تحقیر شد و شیرین خود را دختری می‌دانست که از ابراز عشق به فرهاد واهمه داشت، واهمه از تلافی شدن رفتارش در روز خواستگاری!


romangram.com | @romangram_com