#احساس_آرام_پارت_410
فرهاد همانطور که روی تخت نشسته و آرنجهایش روی زانوهایش بود دو دستش را در هم قلاب کرد و اینبار جلوی دهاناش گرفت، سکوت تنها جواب ساسان بود! حرفی نداشت در مقابل حرفهای ساسان، آری خودش خواسته بود تن به این بازی مسخره بدهد، از ریچارد و عشقاش مطمئن بود ولی فکرش را نمیکرد شیرین او را قبول کند؟! تنها میخواست او را محک بزند! با صدای ساسان دوباره به خود آمد:
_ فرهاد میشنوی چی میگم؟!
فرهاد نفس عمیقی کشید تا بتواند حرف بزند:
_ آره شنیدم، میگی چیکار کنم؟! دیدی که ریچارد چقدر التماس کرد، خواهش کرد، اطمینان داد، اون واقعا شیرین رو دوست داره...
ساسان صدایش را بلند کرد:
_ دِ احمق اون التماس کرد و تو آدرس دادی، درست! دیگه چرا به شیرین گفتی ازدواج کنه؟! تو واقعا دیوونه شدی، معلوم نیست چی تو اون سرت میگذره؟!
فرهاد آرام گفت:
_ میخواستم ببینم دوسم داره یا نه؟!
_ د آخه اینجوری؟!
romangram.com | @romangram_com