#احساس_آرام_پارت_409
شیرین با لحنی آرام و غمگین ادامه داد:
_ فقط آینده و خوشبختی من در گرو این ازدواجیه که فرهاد بهش اصرار داشته، قبول کردم چون اون خواسته، ریچارد رو قبول میکنم چون اون تاییدش کرده، چون اون گفته ازدواج کن برو، چون من مزاحمم، مزاحم افکار و زندگیش، داداشی من از ریچارد خوشم نمییاد ولی قبول میکنم باهاش ازدواج کنم
ساسان با چشمانی خشمگین به فرهاد که در خود فرو رفته و ساکت فقط به گوشی زل زده بود چشم دوخت، انتظار داشت فرهاد حرفی بزند و اجازه ندهد شیرین به این ازدواج مسخره تن بدهد ولی تنها عکس العمل فرهاد سکوت بود و سکوت، صدای شیرین بغض آلود به گوشش رسید:
_ داداشی منم فکر میکنم فرهاد حق داره، شاید اگر ازدواج کنم اونم همه چی رو فراموش کنه، پس اینکار رو میکنم...
فرهاد طاقت نیاورد و از جا بلند شد و به سرعت از پله ها بالا رفت، شنیدن دیگر حرفهای شیرین برایش غیرقابل تحمل بود، باید میرفت! باید از آنجا دور میشد! باید تا میتوانست از او و تمام متعلقاتش دور میشد! اما کجا؟! هرجا هم که میرفت یادش در خاطرش بود! جزء لاینفک وجودش بود! مگر میشد فراموشش کرد؟! مگر میشد عشق کودکیاش را فراموش کند؟! او سالها با عشق شیرین زندگی کرده بود مگر میشد تمام این سالها را از ذهن پاک کرد ؟! تا مرز دیوانگی فاصلهی چندانی نداشت، نفساش سخت بالا میآمد، برایش غیرممکن بود زنده ماندن و دیدن دست شیرین در دست مردی دیگر، دستهایش را لای موهایش برد و چنگ زد، باید فکری میکرد، پشیمان بود از اینکه داشت شیرین را اینگونه امتحان میکرد! او تنها قصدش تلنگر به احساس شیرین بود، تنها یک اعتراف کوچک از طرف شیرین میخواست، او فقط بهخاطر اینکه ببیند آیا شیرین او را آنقدر دوست دارد که با ریچارد ازدواج نمیکند اینکار را انجام داد! فکرش را نمیکرد که شیرین خواستهی ریچارد را قبول کند در حقیقت خواستهی خودش را! اشتباه کرد! یک اشتباه محض! و اکنون تا از دست دادن شیرین قدمی فاصله نداشت
ساسان با خشونت و عصبانیت در اتاق فرهاد را محکم باز کرد و وارد شد، فرهاد سرش را از میان دستاناش بیرون کشید و به ساسان خشمگین زل زد!
_ همین رو میخواستی؟! خیالت راحت شد؟! داره با ریچارد ازدواج میکنه!
دست را در هوا تکان داد و ادامه داد:
_ میفهمی احمق؟! داره باهاش ازدواج میکنه به خاطر یه مشت خزعبلات تو!گند زدی و نشستی اینجا زانوی غم بغل گرفتی که چی بشه؟! هان؟!
romangram.com | @romangram_com