#احساس_آرام_پارت_407

ساسان با ناراحتی دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:

_ صبر کن!صبرکن! برای خودت فسلفه بافی نکن، آخه من به‌خاطر اون‌کارتون شوکه و ناراحت بودم، زبونم قفل شده بود...

شیرین خنده ای کرد و حرف‌اش را قطع کرد:

_ خیلی خوب حالا! حالت چطوره داداشی بی معرفت؟!

ساسان نگاهش به فرهاد افتاد که با کنجکاوی صاف روی مبل نشسته و چشم به دهانش دوخته، آب دهانش را قورت داد و گفت:

_ من‌که مثل همیشه خوبم! بی معرفتم خودتی که چند ماهه رفتی سراغی از ما نمی‌گیری، تو حالت چطوره؟! دیگه سرفه نمی‌کنی که؟!

شیرین دستش را به پیشانی‌اش کشید و گفت:

_ خوبم! عالی‌ام! حتما خبر داری که فرهاد برای من خواستگار فرستاده؟! اونم کی؟! ریچارد!

ساسان با نگاهی جدی به فرهاد جواب داد:


romangram.com | @romangram_com