#احساس_آرام_پارت_406

شیرین که با صدای بلند ریچارد سر جایش ایستاده بود با جمله‌ی آخر او دستش را محکم دور نرده‌ی پله ها فشار داد و با تاسف برای خود که جمله‌ی آخر ریچارد حقیقتی محض بود به سرعت راه اتاقش را در پیش گرفت.

آری این حقیقت را نمی‌شد کتمان کرد که فرهاد به راحتی از او گذشت و آسان او را به مردی دیگر تقدیم کرد، ولی شیرین کسی نبود که به این راحتی از خواسته‌ی خودش بگذرد! حالا که فرهاد قصد دارد با او بازی کند او هم این بازی را ادامه خواهد داد، مگر نه اینکه فرهاد او را دو دستی به مردی دیگر تقدیم کرد؟! پس کاری می‌کرد تا خودش برای به دست آوردن دوباره‌اش تلاش کند!

***

ساسان با شنیدن صدای زنگ تلفن همراهش چشم از صفحه لپ تاپ برداشت و با نیم نگاهی به فرهاد که بی هدف چشم به صفحه تلویزیون دوخته ولی مشخص بود که توجهی به برنامه ندارد تلفن را برداشت و بی توجه به صفحه تلفن و نام مخاطب به انگلیسی جواب داد:

_ بله؟!

با شنیدن سلام گفتن شیرین با ذوق اول نگاهی به صفحه گوشی‌اش انداخت و سپس با هیجان جواب داد:

_ سلام آبجی، چه عجب! یادی از ما کردی، رفتی حاجی حاجی مکه؟! با فرهاد کات کردی با ما به از این باش...

شیرین با لحن دلخوری گفت:

_ من یا تو؟! یادت رفته تو فرودگاه منو همین‌جوری ول کردی و رفتی؟! حتی خداحافظی هم نکردی آقا ساسان...


romangram.com | @romangram_com