#احساس_آرام_پارت_405

_ بله شما گفتی که نمی‌تونی با من باشی چون با فرهاد ازدواج کردی، ولی الان که اون همسر تو نیست و تو می‌تونی دوباره ازدواج کنی، قبول می‌کنی با من ازدواج کنی؟!

برای بار سوم درخواست‌اش را تکرار کرد ولی شیرین برافروخته شد و ایستاد، از حرکت شیرین ریچارد هم از جایش بلند و ایستاد، رو در روی هم، چشم در چشم منتظر بودند، ریچارد منتظر جواب‌اش و شیرین منتظر به پایان رسیدن این تأتر مسخره از جانب ریچارد، شیرین دست‌اش را دراز کرد و با لمس جعبه‌ی مخملی در دست ریچارد، آن را بست و گفت:

_ من قصد ازدواج ندارم ریچارد، ممکنه خواهش کنم که ادامه ندی؟! دلم نمی‌خواد حرفی بزنم که ناراحت بشی پس تمومش کن

ریچارد اخمی به چهره کشید و گفت:

_آخه چرا؟! دلیل رد درخواست من چیه؟! من اون همه به فرهاد التماس کردم بهش اعتماد دادم که تو رو دوست دارم و قصدم ازدواج با توست، از سد فرهادی که سخت می‌شد ازش رد شد رد شدم و تو حتی نمی‌خوای راجع به پیشنهادم فکر کنی؟! می‌شه بپرسم چرا؟!

شیرین متعاقبا اخم کرد و گفت:

_برخورد و خواست فرهاد برای من مهم نیست، اول اینکه اون اجازه نداشت آدرس من رو بدون اطلاع من به تو بده درثانی من قصد ازدواج ندارم چه با تو چه با هر مرد دیگه‌ای، پس خواهش می‌کنم این موضوع رو کش نده

راهش را کشید و به سمت راه پله ها رفت که ریچارد روی پا چرخید و با صدای بلندی گفت:

_ ولی من کنار نمی‌کشم، هر جور شده راضیت می‌کنم، من خیلی از تو خوشم می‌یاد و حاضر نیستم مثل فرهاد به راحتی از تو بگذرم


romangram.com | @romangram_com