#احساس_آرام_پارت_404
گوشهی لب شیرین به لبخندی اجباری کش آمد و جواب داد:
_ حتما، بفرمایید
ریچارد در جای خود جا به جا شد و دست در جیب کتاش کرد و جعبهی مخملی قرمز رنگی بیرون کشید و بلند شد ایستاد، دو قدم برداشت و روبه روی شیرین قرار گرفت، شیرین سرش را بالا گرفت و به مرد قد بلند روبه رویش با کنجکاوی نگریست، ریچارد خنده ای کرد و همانجا یک زانویش را به زمین زد و جعبه را رو به شیرین گرفت و باز کرد با همان لبخند گفت:
_ با من ازدواج میکنی لیدی شیرین؟!
شیرین با چشمانی گشاد اول به حلقهی تک نگین روبه رویش و بعد به ریچارد زل زد و هیچ نگفت، ریچارد سرش را پایین انداخت و دوباره بالا گرفت و تکرار کرد:
_لیدی زیبا با من ازدواج میکنی؟!
شیرین این بار به پدر و مادرش نگاه کرد و وقتی تعجب و سکوت آنها را دید رو به ریچارد گفت:
_این چهکاریه ریچارد؟! فکر میکنم قبلا به شما گفتم که...
ریچارد حرفاش را قطع کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com