#احساس_آرام_پارت_403

با به زبان آوردن جمله‌ی آخرش تلفن را قطع و به سمت دیوار پرتاب کرد. فریاد بلندی کشید و خدا را صدا زد، تمام وسایل اتاق را بهم ریخت تا بلکه آرام شود ولی آرامشی در کار نبود، شیرینش، عشقش را به مرد دیگری سپرد و باید برای همیشه او را به فراموشی می‌سپرد!

شیرین با شنیدن اعترافات و حرف‌های فرهاد شب سختی را گذراند، صبح فردا کسل از تخت پایین آمد، تلفنش را برداشت، با ریچارد تماس گرفت و قرار امروز را کنسل کرد، اصلا حال و حوصله ریچارد و رفتارهای عاشق منشانه‌اش را نداشت، ترجیح می‌داد در خانه بخوابد تا مجبور شود به سؤالات ریچارد جواب بدهد، ریچارد اما به سادگی نپذیرفت و دلیل کنسل شدن قرارشان را پرسید، شیرین مجبور شد به او بگوید که حالش برای گردش در شهر خوب نیست، ریچارد با فهمیدن این موضوع بعد از قطع تلفن خود را به منزل آقا سعید رساند و با این کار تیر شیرین به سنگ خورد، مدتی بعد شیرین در حال توضیح دادن حال و اوضاعش برای ریچارد بود ولی او شخصی نبود که به این سادگی میدان را خالی کند و تا ساعاتی همانجا کنار شیرین ماند، با رفتنش شیرین دوباره به یاد حرف‌های دیشب فرهاد افتاد، با اعترافاتش نشان داد که هنوز هم به شیرین علاقه دارد، پس چرا وقتی انگلیس بود رفتارش کاملا متغیر بود؟! چرا هیچ‌وقت نگفت که هنوز هم دوستش دارد؟! چرا حتی یک نشانه به او نشان نداد؟! چرا فرهاد از او این درخواست را داشت؟! آیا واقعا از ته دل می‌خواست که او ازدواج کند؟! این‌ها سؤالاتی بود که تمام ذهن شیرین را پر کرده بود و جز فرهاد کسی نمی‌توانست به آنها جواب بدهد!

***

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )



مدت‌ها از حضور ریچارد در ایران می‌گذشت، روزها را در کنار شیرین و شب‌ها را در هتل می‌گذراند، خانواده‌ی شیرین از علاقه ریچارد به او باخبر شده بودند ولی ترجیح می‌دادند که در حضور شیرین صحبتی در این مورد نکنند، شیرین دوباره به گوشه‌ی انزوا پناه برد و کمتر با کسی هم صحبت می‌شد و تنها وقتی سپیده به درخواست شروین به منزلشان می‌آمد کمی روحیه‌اش عوض می‌شد، یک ماه از آمدن ریچارد می‌گذشت که یک شب در میان جمع رو به شیرین گفت:

_ لیدی شیرین؟!

شیرین آرام سرش را بلند کرد و نگاهش را با بی حالی به او دوخت، ریچارد خنده ای کرد و گفت:

_ می‌تونم از شما درخواستی داشته باشم لیدی؟!


romangram.com | @romangram_com