#احساس_آرام_پارت_402
_ ازدواج کن شیرین، راحتم کن، ازدواج کن تا از این عذاب راحت بشم، خستهام، تمومش کن، اگر ازدواج کنی منم ازت دل میکنم، دیگه کم آوردم خواهش میکنم تمومش کن....
با شنیدن این حرفها بغضی سخت گلوی شیرین را فشرد، زیرلب اسم فرهاد را زمزمه میکرد ولی فقط صدای نفس های کش دار فرهاد گوشی را پر کرده بود، صدای نفس عمیق فرهاد را شنید و بعد:
_ من و تو ما نشدیم، نمیشه، نشد، هیچوقت هم نمیشه، دارم خورد میشم، تو ازدواج کنی شاید منم راحت بشم، ریچارد مرد خوبیه، یه سری ضعفها داره ولی تو میتونی رامش کنی، در موردش فکر کن، باهاش حرف بزن و تصمیمتو بگیر، هر تصمیمی هم که بگیری من قبول دارم، فقط خواهش میکنم برای یکبار هم که شده به من فکر کن، من دارم زجر میکشم شیرین، میفهمی؟!
اشکها یکی پس از دیگری از چشمهای شیرین به روی گونه هایش سر میخوردند، زبانش لال شده بود، دستانش سرد و بی حس در حال لرزش بودند، با صدای ضعیفی گفت:
_ اون لیاقت منو نداره...
صدای فرهاد بلند به گوشش رسید:
_داره، داره لعنتی، چرا فکر میکنی هیچ مردی لایقت نیست؟! چرا از دل شکستن خوشت مییاد؟! تو منو شکستی، تو منو داغون کردی، نابودم کردی، با ریچارد اینکار رو نکن، بهش فرصت بده ...
سینه اش از فشار بغض و عصبانیت و هیجان بالا و پایین میرفت، ادامه داد:
_با ریچارد مثل من معامله نکن، بهش فرصت زندگی بده، اونو دیگه نکش
romangram.com | @romangram_com