#احساس_آرام_پارت_397
_اوه شیرین سلام، من اومدم دیدن تو، دلم خیلی برات تنگ شده بود
شیرین با تعجب به تصویرش در آیفون خیره شد و پرسید:
_این همه راه اومدی چون دلت تنگ شده بود؟!
ریچارد اخمی ظریف به میان ابرو کشید و جواب داد:
_بله، خیلی دلم تنگ شده بود، نباید برای دیدنت میآمدم؟!
شیرین خنده ای زورکی کرد و جواب داد:
_منظورم این نبود، حالا بیا تو، حرف میزنیم
و دکمه ی آیفون را زد، ریچارد به سرعت فاصله ی حیاط را طی کرد و وقتی شیرین را کنار در ورودی دید با لبخند به سویش پر کشید، با رسیدن به شیرین قصد داشت او را به آغوش بکشد که شیرین دستانش را جلوی خودش نگه داشت و گفت:
_اینجا ایرانه و منم یک زن ایرانیام ریچارد، یادت که نرفته؟!
romangram.com | @romangram_com