#احساس_آرام_پارت_395

شروین با گفتن با اجازه به سمت اتاقش رفت تا لباس‌اش را عوض کند و بعد شستن دست و رویش پایین آمد. خواست کنار شیرین جا بگیرد که او با بدجنسی ابروهایش را بالا انداخت و به صندلی رو به روی سپیده اشاره کرد و لبخند خصمانه ای زد.

سپیده سرش را پایین انداخت و با لبخند محوی روی لب‌اش مشغول بازی با غذایش شد، شروین هم پشت میز جا گرفت و غذایش را کشید.

شام در سکوت و گاهی شوخی های شروین و شیرین گذشت و سپیده با تشکر فراوانی بابت شام امشب به طرف اتاق رفت تا آماده شود و به خانه شان برگردد. شروین هم داوطلبانه بلند شد تا او را برساند و تا آماده شدن و پایین آمدن سپیده مشغول جر و بحث با شیرین‌ به دور از چشم مادرشان بود!

با صدای زنگ خانه برای باز کردن در از جا بلند شد و با صدای بلند که مادرش از آشپزخانه بشنود گفت:

_ من باز می‌کنم مامان

به کنار آیفون رسید، ولی قبل از برداشتن گوشی روی تصویر شخص پشت در مات شد، مبهوت از حضور او با چشمانی گرد و دهانی باز چندین بار پلک زد شاید که اشتباه دیده باشد، ولی نه! درست دیده بود، شخص پشت در کسی جز او نبود، او اینجا چه می‌کرد؟! این همه راه برای چه آمده بود؟! اصلا آدرسش را از کجا پیدا کرده بود؟! سوالات بی جواب یکی پس از دیگری در مغزش رژه می‌رفتند که با صدای زنگ دوم از جا پرید، وقتی مادرش از آشپزخانه سرک کشید و دید شیرین برای برداشتن آیفون دست دست می‌کند، پرسید:

_ کیه شیرین؟! چرا باز نمی‌کنی؟!

شیرین نگاهی به مادرش انداخت و جواب داد:

_ یکی از همکارانم تو انگلیس، اما نمی‌دونم چطوری آدرسمو پیدا کرده


romangram.com | @romangram_com