#احساس_آرام_پارت_394

-خب... حال شیرین خانوم ما چطوره؟

-خوبم، به نسبت یکی دو هفته ی پیش... خیلی بهترم.

-خوشحالم که بهتر شدی! حرفی برای گفتن داری؟

تا خواست دهان باز کند میان حرفش پرید و با لحن آرامش بخشی گفت:

-ببین... برخلاف جلسه های قبل نمی خوام احساس کنی که داری با دکتر صحبت می کنی! چشم هات رو ببند و فکر کن داری دفترخاطراتت رو پر می کنی! حرف بزن، از این که الان چه احساسی داری؟! آرومی یا ناآروم؟! به نظرت چی می تونه آرومت کنه؟!

چشم هایش را آرام بست و نفس عمیقی کشید، فکر کرد؛ به امروزش، به عابری که از کنارش گذشت و او را به یاد... به یاد فرهاد انداخت! فکر کرد به روزهایی که در آن خانه،جر و بحث هایی که با آن پسرعموی مستبد و جدی‌اش داشت! نمی دانست چرا هرچه می خواست ذهن‌اش را از او منحرف کند موفق نمی شد. وقت اعتراف رسیده بود، باید به خودش می قبولاند که زندگی اش بی معنا شده، پوچ شده، زندگی اش پر شده از یاد آن مرد!

آرام گفت و به زبان آورد؛ سعی کرد تمام حرف هایش را بی کم و کاست برای سپیده تعریف کند و خودش را سبک کند. شاید گفتن حقیقت برای خودش کمی گران تمام می شد اما... گیج شده بود. می گفت و گیج تر از قبل می شد. چطور ممکن بود؟ این ناآرامی دلش... همه اش به خاطر فرهاد بود؟ کاش می توانست نفرینش کند که چرا این بلا را سرش آورده اما... دلش نمی آمد!

حرف هایشان تمام شد. حدود یک ساعتی در اتاق بودند و بعد از پایان حرف هایشان از اتاق بیرون رفتند تا شام بخورند. سپیده کت اسپرت و بلندی به تن داشت و شال حریری به رنگ کتش روی سرش انداخته بود. دور میز نشستند و مشغول کشیدن غذا شدند که در باز شد و شروین داخل شد! بدون این که حتی کتش را از تن‌اش بیرون بیاورد به طرف آشپزخانه آمد و با دیدن سپیده سلام در دهانش ماسید. با تک سرفه ی شیرین، نگاه خیره اش را از او گرفت ‌ و سلام و خوشامد گویی آرامی گفت.

شیرین به این عکس العمل برادرش و بدجنسی خودش آهسته خندید. می دانست سپیده هم نسبت به شروین بی میل نیست و این را از نگاه های گاه و بی گاهش روی شروین فهمیده بود.


romangram.com | @romangram_com