#احساس_آرام_پارت_393
کم کم ارتباط سپیده و شیرین به حدی رسید که بیرون از مطب با هم قرار میگذاشتند و شیرین از گذشته از بیماریاش و همینطور از احساس عشق فرهاد که آرام آرام در جانش نفوذ کرده بود میگفت، سپیده کاملا شیرین را زیر نظر داشت، میدانست که او مشکل روانی ندارد و تنها اتفاقات گذشته و همینطور دوری از فرهاد باعث حال بد او بود، روزهای متوالی جلسات درمانی شیرین همچنان ادامه داشت تا اینکه شیرین در این میان متوجهی علاقهی برادرش شروین به سپیده شد و با پی بردن به این موضوع سعی می کرد به هر بهانه ای شده شروین را پس از دیدار هایشان با سپیده رو به رو کند و در نهایت موفق شد سپیده را به خانه شان دعوت کند و او هم با کمی تعلل دعوتش را پذیرفت.
همه چیز طبق روالش پیش می رفت، شیرین دیگر آن احساس گوشه گیری سابق را نداشت. این چند وقتی که با سپیده گذرانده بود، توانسته بود او را از لاک تنهایی اش بیرون بکشد، هرچند با کوچک ترین نشانه ای، مثل سیگار کشیدن عابری که از کنارش می گذشت، تمام غم دنیا در دلش تلنبار می شد و دلش در سینه بی قراری می کرد...
قرار بود امشب سپیده به خانه شان بیاید، نیم ساعت اول را با هم به عنوان یک مشاوره کوتاه در مکانی مسکوت و آرام صحبت کنند و بعد از شام سپیده برگردد.
آماده شد و لباس ساده و زیبایی به تن کرد، کمی از داخل آینه به خودش نگاه کرد، این اضافه وزن داشت کار دستش می داد. آرزو می کرد کاش هیچ وقت این گونه منزوی و گوشه گیر نمی شد، کاش می توانست خیلی راحت با احساس دل ناآرامش کنار بیاید! اما این مورد انگار از دستش بر نمی آمد. برایش سخت بود تحمل این دوری و بی خبری...
از اتاق بیرون رفت و در پذیرایی گوشه ای از مبل کز کرد و منتظر آمدن سپیده شد. به مادرش سپرده بود تا به شروین چیزی نگوید، او هم امشب کمی زودتر قرار بود به خانه برگردد تا با مهمان ناآشنای خواهرش آشنا شود.
صدای زنگ در زده شد و شیرین از روی مبل پرید! به طرف در رفت و دکمهی آیفون را زد و به استقبال سپیده به طرف در رفت.
در را باز کرد و سپیده داخل شد. جعبه شکلات زیبایی دستش بود. جعبه را به دست شیرین داد و با سلام و احوال پرسی به طرف پذیرایی رفتند.
مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و به سپیده خوش آمد گویی گفت، بابت حضورش خیلی خوشحال بود و بی نهایت قدردانش. اگر او نبود نمی دانست حالا چه به سر دردانه اش می آمد...
شکلات را روی کانتر گذاشت و سپیده را به طرف اتاقش راهنمایی کرد. داخل شد و با تحسین به اتاق مرتب و شیکاش نگاه کرد. روی صندلی نشست و به شیرین گفت روی تخت بنشیند یا اگر می خواهد و راحت است دراز بکشد.
romangram.com | @romangram_com