#احساس_آرام_پارت_392
دست آزادش را در هوا تکان داد و ادامه داد:
_نترسین، اونجا با دیدنش اینقدر گریه کردم که حالا با شنیدن اسمش گریهام نگیره، نگران نباشین، آبجی کوچولوتون، دختر بچهاتون خیلی وقته که بزرگ شده، همون روزی که پامو از این خونه گذاشتم بیرون بزرگ شدم...
بغضاش را فرو خورد و ادامه داد:
_ فرهاد هم حق خودش رو از من گرفت، همونطوری که من بهخاطر غرورم با احساسش بازی کردم اون هم حق این رو داشت احساسات من رو به بازی بگیره، اینکار رو نکرد ولی منو عاشق خودش کرد و بعد ولم کرد، این رو راحت گفتم تا بدونین دیگه از غرورم چیزی باقی نمونده همهاش رو باختم و اومدم، پس سعی نکنین با من قایم موشک بازی کنین...
چشمان براقش را به تک تک اعضای خانوادهاش دوخت و به سرعت راه طبقهی بالا را در پیش گرفت.
خودش میدانست رد کردن فرهاد بزرگترین اشتباه زندگیاش بود، نیاز نبود دیگران مدام با رفتارهایشان این را به او یادآوری کنند، خودش میدانست دیگر نه فرهادی بود و نه محبتی از جانبش...
فرهاد هرگز برای او نمیشد، از پنجرهی اتاقش سرش را رو به آسمان گرفت و در دل برای فرهاد و همسر احتمالی آیندهاش آرزوی خوشبختی کرد، این بدترین آرزوی عمرش بود!
***
این روزها بر فرهاد هم سخت میگذشت با هر تماسش با ایران تمام وجودش گوش میشد تا شاید از شیرین خبری بشنود، اما خبری جز تنهایی و انزوای شیرین نبود، از پدرش شنید که شیرین را ترغیب به ادامهی تحصیل کردند، یکسال مرخصی استعلاجیاش داشت تمام میشد و شیرین هیچ تصمیمی برای ادامهی تحصیلاش نداشت، فرهاد خود را مقصر میدانست، فکر میکرد بهخاطر رفتارهایش شیرین اینگونه منزوی و در خود فرو رفته شده است، اما دلیل انزوای شیرین تنها دوری از فرهاد بود، به اخلاقهایش، به اخم و تخم هایش، به بی تفاوتی هایش، حتی به سیگار کشیدنش دلتنگ بود، آنقدر که حتی دلش میخواست از دور او را ببیند تا آرام شود، چند ماه سختی بود و به وزن شیرین روز به روز افزوده میشد، با افزایش وزن شیرین بدون تلاش برای چاقی و حتی پرخوری نشانه های نگرانی آرام آرام در وجود اهل خانواده نشست و برای این اتفاق نادر متعجب شدند، با مشورت با یک پزشک او آنها را ترغیب به مراجعه به یک روانپزشک کرد، وقتی آقا سعید عنوان کرد که باید با یک روانپزشک صحبت کنند شروین یاد خواهر دوستش که روانپزشک حاذقی بود افتاد، آقا سعید پیشنهادش را پذیرفت و شروین با دوستش تماس گرفت تا وقتی برای راهنمایی گرفتن از خواهرش بگیرد، با رفتن آقا سعید به مطب و صحبت با سپیده قادری او پیشنهاد داد که برای شیرین وقت معالجه بگیرند تا بتواند در مورد او نظر قطعی بدهد، چند روزی بعد شیرین به خواستهی اهل خانه و مخصوصا اشک و ناله های مادرش با شروین راهی مطب دکتر قادری شد، جلسهی اول با آشنایی شیرین و سپیده گذشت، سپیده به دل شیرین نشست و تصمیم گرفت که جلسات بعدی هم برای صحبت با این دختر مهربان اقدام کند
romangram.com | @romangram_com