#احساس_آرام_پارت_391
_خب الان بابات داشت میگفت عمو فرهاد بهش زنگ زده، درسته؟!
سلاله نگاهی به سمت پدرش کرد ولی شاهین که تقریبا دستش رو شده بود سرش را پایین انداخت، سلاله به سمت عمهاش برگشت و گفت:
_آره فقط گفت بهش زنگ زده اما نگفت که قراره برام شکلات بیاره
لبهایش را جمع کرد و به عمهاش زل زد، شیرین نگاهی به سمت پدر و برادرش انداخت و جواب داد:
_ این دفعه که به بابات زنگ زد بهش بگو برات شکلات بیاره! باشه عمه؟!
سلاله خندید و سرش را تکان داد، شیرین ادامه داد:
_ حالا برو پیش بابات شیطونی هم نکن
سلاله عمهاش را بوسید و به سرعت به سمت پدرش دوید، شاهین دخترش را به آغوش کشید به خواهرش زل زد، تا خواست حرفی بزند شیرین لیوان را از روی زمین برداشت و ایستاد، اجازهی صحبت به کسی نداد:
_بدم میاد که همه چی رو از من قایم میکنین، بدم میاد که منو غریبه میدونین، بدم میاد وقتی میام پایین یهو همهاتون به طرز عجیبی ساکت میشین، فکر کردین من بچهام؟! فکر کردین متوجهی رفتاراتون نمیشم؟! چیشده؟! شما همونایی نبودین که منو تو شیراز تنها گذاشتین؟! شما بابا! همونی نیستی که گفتی من دیگه دختری ندارم؟! آقا داداشای گلم، شماها همونی نیستین که توی تمام یک سالی که شیراز بودم حتی یه زنگ نزدین حالم رو بپرسین؟! ببینین یه دونه آبجیتون زنده است یا مرده؟! کدومتون اون موقع نگران من بود که الان نگران هستین؟! اصلا نگران چی هستین؟! من که دیگه همه چی رو از دست دادم نگرانیتون از بابت چیه؟! میترسین اسم فرهاد رو بشنوم مثل بچه ها بزنم زیر گریه؟!
romangram.com | @romangram_com