#احساس_آرام_پارت_389
شیرین پوزخندی زد و بی تعارف جواب داد:
_بیام که مزاحم صحبتهای خصوصیتون بشم بابا؟!
آقا سعید و متعاقبا تمام اعضای خانواده جا خورده به او چشم دوختند، خانه در سکوت فرو رفت، حتی شاهین سلاله را روی پای خود نشاند و با تشر از او خواست تا ساکت باشد، پس از لحظاتی این آقا سعید بود که سکوت خانه را شکست:
_ این چه حرفیه میزنی بابا؟! کسی حرف خصوصی نداشت...
شیرین با پوزخند بلندی حرف پدرش را قطع کرد و سرش را به سوی راه پله های طبقهی بالا کج کرد، چندثانیه به راه پله ها چشم دوخت و به آرامی سلاله را صدا زد:
_ سلاله، عمه! میایی پیش من؟!
سلاله خندهای کرد و از آغوش پدرش جدا شد و به سمت عمهاش پر کشید:
_ شیرین روی زانو خم شد و لیوان را روی زمین گذاشت دستانش را دور کمر برادرزاده اش حلقه کرد و بوسه ای بر گونه های صورتی رنگ کودک گذاشت، با خنده از سلاله پرسید:
_ عمه جون میخوام یه بازی کنیم! دوست داری؟!
romangram.com | @romangram_com