#احساس_آرام_پارت_388
شروین لحظاتی متعجب و متفکر نگاهش کرد، بعد زبانش را روی لبش کشید و سر تکان داد:
_ خواهر یکی از دوستهام دانشجوی رشتهی روانشناسیه، سه چهار بار با هم بیرون رفتیم و زن و مرد رو به چالش کشیدیم، اتفاقا تو دومین دیدارمون در مورد همین موضوع مفصل با هم بحث کردیم. من گفتم زنها احساس ندارن و غرور مردها رو لگد مال میکنن، خیلی راحت هم یکی رو جایگزین دیگری میکنن، در صورتی که مردها اینطور نیستن. جوابی که داد برام جالب بود، میگفت زن ها احساس دارن، ولی احساسشون آرومه. مسخرهاش کردم و گفتم یعنی احساسشون یواشه؟ گفت نه، زنها همین که برای مردی ابراز نگرانی کنن، از اینکه ببینن اون مرد ناراحت و تو خودشه سریع کنجکاو بشن و بخوان علت رو بپرسن، این یعنی احساس آرام، احساسی که آقایون هیچوقت متوجه نمیشن که از روی علاقهاس و اون رو پای کنجکاوی ذاتی خانمها میذارن. موضع گرفتم و گفتم ولی همین خانمها با وجود چنین کاری راحت دل میکنن و اگه کسی دیگه سر راهشون بیاد طرف قبلی رو فراموش میکنن. گفت بله فراموش میکنن، اما در چه صورتی؟ خانمها فقط وقتی کسی رو راحت فراموش میکنن که فرد جدید بهتر از قبلی باشه، جای خالی قبلی رو پر کنه، محبتش دو برابر قبلی باشه بهش گفتم ما مردها اینجوری نیستیم، آوازهی عشق اول مردها دیگه همه جا هست! گفت قبول دارم، مردها اگر عاشق واقعی باشن هیچوقت نمیتونن عشق اولشون رو فراموش کنن، اما به شرط اینکه عاشق واقعی باشن که خیلی کم پیدا میشه مردی خیلی خاص زنی رو دوست داشته باشه و عاشقش بشه
شیرین در حالی که سرش را پایین گرفته بود لب برچید:
_ فرهاد هم ادعا میکرد عاشقمه ولی راحت طلاقم داد
شروین دستش را در جیب شلوارش فرو برد:
_ شاید فرهاد عاشق واقعی نبود!
و نفهمید که با گفتن این حرف چه آشوبی را بر دل خواهرش به وجود آورد.
در این چند ماه، بعد از بازگشتش به ایران و جدایی از فرهاد روزها و ساعت های سختی بر وی گذشت، حالا دیگر خودش هم باورش شده بود که فرهاد را دوست دارد و عاشق اوست ولی او با بیخبر گذاشتنش در این چند ماه نشان داد که دیگر علاقه ایی به وی ندارد، آری فرهاد عاشق پیشهی سابق دیگر او را دوست نداشت، حال و روزش روز به روز بدتر و بدتر میشد، ترجیح میداد روزها در خواب و دنیای بیخبری باشد و شبها را بیدار بماند که کسی کاری به کارش نداشته باشد، فکر اینکه اکنون فرهاد در آن سر دنیا در چه حالی است؟ تنهاست یا نه؟ آیا شیدا طبق گفتهی ساسان باز هم مثل کنه به فرهاد آویزان است؟ مثل خوره وجودش را میخورد، حال و روزش چنان بود که تمام اهل خانه متوجهی احوالات غیرعادی او شده بودند ولی تا حد امکان سعی داشتند از گذشته و علی الخصوص انگلستان و فرهاد صحبتی به میان نیاورند، با رنگ رویی پریده و بیحال از اتاقش بیرون رفت، شاهین در مورد فرهاد و اینکه امروز با او تماسی داشته صحبت میکرد، ولی با رسیدن شیرین به طبقهی پایین صحبتش را قطع کرد، اما دیر شده بود و شیرین متوجهی این موضوع شد ولی به روی خودش نیاورد، به آشپزخانه رفت و لیوانی آب خورد، این روزها عجیب تشنه میشد! لیوان دوم را پر کرد و با خودش بیرون آورد هنگام عبور از هال متوجهی سکوت طولانی خانوادهاش شد قدم کند کرد و ایستاد، به سمت آنها برگشت و به تک تکشان نگاه کرد، پدر با روزنامه ای در دست از بالای عینکش نگاهش میکرد، شروین خود را با گوشیاش مشغول کرده بود و شاهین به سلاله میگفت که آرام بگیرد و ورجه وورجه نکند، مادر بافتنی در دست داشت و آرام دانه های ریز را یکی پس از دیگری از هم رد میکرد، و زن برادرش در سکوت به تقلای دخترش سلاله و همسرش چشم دوخته بود، آقا سعید همانطور که نگاهش را به روزنامه دوخت بود، گفت:
_ چه عجب بابا، از اتاقت دل کندی، بیا پیش ما بشین یه کم ببینیمت
romangram.com | @romangram_com