#احساس_آرام_پارت_387
_ چیزی نیست، کارم داشتی؟
شروین سر تکان داد:
_ آهان، آره بیا شام بخوریم
شیرین دوباره سرش را بالا برد و مخالفت کرد:
_ شما بخورید من میل ندارم، میخوام بخوابم
چشمهای شروین گشاد شد:
_ یعنی چی؟ همین دو ساعت پیش مامان کارت داشت اومد دید خوابی، باز هم خوابت میاد؟ اونجا هم همینجوری میخوابیدی؟
آنجا؟ نه! آنجا در کنار فرهاد بی آنکه از کنار هم بودن استفاده کند اوقاتش را با لجبازی و خرج غرور بیجا میگذراند. بغض دوباره مهمان گلویش شد، سوالی را که این مدت بارها از خود میپرسید را با صدایی لرزان به زبان آورد:
_ شروین؟ به عنوان یه پسر، اگه عاشق کسی بشی میتونی به راحتی فراموشش کنی؟
romangram.com | @romangram_com