#احساس_آرام_پارت_386
یک هفته از ورود شیرین به ایران میگذشت. یک هفتهای که در این مدت تمام صحنههای دل کندن از فرهادش را هزاران بار با خود مرور میکرد و برایشان اشک حسرت میریخت!
هنوز تصویر پلههای سفارتی که برای گرفتن طلاقش از آن بالا میرفت و مقابل مسئول سرکنسولگری ایران در انگلستان ایستاده و پاکت را بیهیچ حرفی روی میز گذاشت، در برابر چشمانش زنده بود. حتی تعجب آن مرد و سوالی نگاه کردنش را هم از یاد نمیبرد، و بغضی که اجازهی صحبت کردن به او نمیداد...
بعدش چه شد؟ بعد همه چیز روی دور تند قرار گرفت، بیست دقیقه بعد در حالی که شرعا همه چیز بین شیرین و فرهاد به پایان رسید، راه آمده را طی کرد اما اینبار با قدمهایی سنگینتر و دلی مالامال از غم و بغضی که در گلویش بزرگ و بزرگتر میشد.
گوش هایش هم سنگین شده بود؟ یا واقعا همه جا در سکوت بود که حتی صدای ماشینهای عبوری را هم نمیشنید؟! با طلاقش از فرهاد، دیگر حتی ساسان هم با او صحبت نمیکرد، انگار تا وقتی زن فرهاد بود مورد توجه همه قرار میگرفت! به راستی چرا ساسان حرفی نمیزد؟ چرا همچنان به او اطمینان نمیداد که فرهاد دوستش دارد؟ چرا امیدوارش نمیکرد؟ هر چه فکر میکرد به یاد نمیآورد چطور از ساسان خداحافظی کرده بود! اصلا از او خداحافظی کرده بود؟! تا آنجایی که به یاد داشت ساسان او را مقابل فرودگاه پیاده کرد و چمدانش را از صندوق عقب بیرون کشیده و روی زمین گذاشته بود، بعدش را به یاد نمیآورد! فقط این را میدانست که خود به تنهایی وارد سالن فرودگاه شده و سرگردان به اسکوربرد فرودگاه چشم دوخته بود و بعد از انجام اقدامات سفر و عبور از گیت در سالن انتظار نشسته بود تا سوار هواپیما بشود. به خاطر میآورد که پاسپورتش را روی گیت چک فرودگاه جاگذاشت و مأمور امنیت فرودگاه آن را برایش آورد اما از خداحافظی ساسان چیزی به خاطر نداشت...
با باز شدن ناگهانی در اتاق، از جا پرید و دستش را روی سینه گذاشت، شروین هاج و واج اول به در و بعد به شیرین نگاه کرد:
_ اینهمه در زدم، مگه نشنیدی؟
سرش را به نشانهی نه بالا برد و چشمهایش را بست. شروین موشکافانه نگاهش کرد و جلو آمد:
_ ببینمت شیرین! گریه کردی؟
هول دستی به چشمانش کشید:
romangram.com | @romangram_com