#احساس_آرام_پارت_385

شیرین با صدایی که از بغض می‌لرزید جواب داد:

_ولی فراموش کرده بابا. اون حتی منو به عنوان همسرش به کسی معرفی نمی‌کرد، می‌گفت دخترعمومه.

آقا سعید متفکر چشم به در اتاق شیرین دوخت:

_ احتمال نمی‌دی اونجا عاشق کسی شده باشه بابا؟! شاید اونجا کسی رو دیده و بهش علاقمند شده.

شیرین سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:

_نه،هیچ زنی تو زندگیش نبود، اگر بود حداقل ساسان می‌فهمید و به من می‌گفت، ولی توی تمام این مدت حتی یه تماس مشکوک هم نداشت ، بابا من نگرانشم، می‌ترسم...

آقا سعید همچنان متفکر زیر لب جواب داد:

_ نترس بابا، توکل به‌خدا

به آرامی از جایش بلند شد و به دخترش اطمینان داد که همه چیز درست می‌شود، شیرین با قبلی آکنده از غم حرف پدر را قبول کرد و به شب بخیرش پاسخ داد.


romangram.com | @romangram_com