#احساس_آرام_پارت_384

_ منظورم اینه که اتفاق خاصی بینتون نیوفتاده؟! بالاخره شما زن و شوهر بودین و رسما به هم محرم، می‌خواستم ببینم...

شیرین دریافت که چه چیزی فکر پدرش را مشغول کرده، سرش را با خجالت پایین انداخت و به آرامی لب زد:

_ اتفاقی نیوفتاده بابا، خیالتون راحت...

آقا سعید نفس راحتی کشید و با لبخند گفت:

_می‌دونستم می‌شه به فرهاد اعتماد کرد، اون مردتر از این حرفاست، خیالم راحت...

شیرین غمگین سرش را بلند کرد و حرف پدرش را قطع کرد:

_خیلی عوض شده بابا. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید. اون فرهاد مهربون و آروم و مظلوم الان تبدیل به یه مرد بی احساس و خشک و خشن و عصبی شده، به‌خاطر اعتماد نبوده که من الان صحیح و سالم کنارتونم، به‌خاطر بی احساسی اونه، اون دیگه هیچ حسی به من نداره، از من متنفره، به شدت از من متنفره، اون حتی اگر به اندازه‌ی یه ارزن منو دوست داشت هرگز اجازه نمی‌داد برگردم، ولی تو چشمای اون فقط نفرته بابا. اصلا برای موندنم تلاش نکرد و با خواسته‌ی من و شما سریع پذیرفت که من برگردم

سرش راپایین انداخت و قطره اشکی که از چشمانش سرازیر شد پاک کرد، آقا سعید متعجب از شنیدن این حرف‌ها گفت:

_ چطور ممکنه؟! اون عاشقت بود، باورم نمی‌شه که به این زودی فراموشت کرده باشه.


romangram.com | @romangram_com