#احساس_آرام_پارت_383
شیرین لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، حرفی برای گفتن نداشت، از روی پدرش شرمنده بود بابت خیلی چیزها و رفتارهای نامعقولش، آقا سعید نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ بابا یه سؤالی ازت داشتم.
شیرین سرش را بلند کرد و چشم در چشم پدر دوخت:
_ جانم بابا، بپرسین!
آقا سعید در پرسیدن سؤالش تردید داشت، سرش را پایین انداخت تا شاید بتواند کلماتش را آنطور که باید ادا کند، سخت بود پرسیدن این سؤال ولی دل به دریا زد و گفت:
_ میدونم اونجا سختی زیاد کشیدی بابا، ولی میخوام بدونم...
حرفش را قطع کرد و به دخترش نگاه کرد:
_ فرهاد اذیتت نکرد؟! یعنی منظورم اینه که...
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد:
romangram.com | @romangram_com