#احساس_آرام_پارت_382

از آغوش گرم مادرش خارج شد و با دیدن پدرش که در این چند ماه به شدت شکسته شده بود باز هم بغضش را رها کرد و به آغوش امن پدر پناه برد، پدر و دختر سر بر شانه‌ی هم به شدت می‌گریستند و خیال جدا شدن نداشتند، آخرین باری که از همدیگر جدا می‌شدند امیدی به بازگشت و دیدار دوباره نداشتند ولی اکنون در آغوش هم خدا را شکر کردند که بار دیگر کنار هم هستند، شروین با صدای نسبتا بلندی گفت:

_ ای بابا بسه دیگه... فیلم هندی شد که، آهای شیرین خانم بازم اومدی این آقا بابای مارو ازمون گرفتی ها، میشه برگردی بری ور دل فرهاد، ما نمی‌خوایم اینجا باشی...

شیرین سرش را از شانه‌ی پدر برداشت ولی حلقه‌ی دستانش را از دور کمرش برنداشت، به برادرش خیره شد، احساس کرد نسبت به سابق لاغرتر شده، زبان باز کرد و به آرامی و با بغض گفت:

_ باز تو حسودی کردی؟! هرکی برادری مث تو داشته باشه دیگه نیازی به دشمن نداره ها می‌دونستی؟! از چی حسودیت درد گرفته؟! بغل بابا؟! آخه بی انصاف نزدیک یه ساله من بغلش نکردم، نه فقط بابا رو همتون رو، می‌دونی اونجا چه روزایی به سرم گذشته؟! می‌دونی چقد سختی کشیدم؟!...

به آرامی از آغوش پدرش جدا شد و رو‌به روی برادرش که حالا سرش را پایین انداخته بود ایستاده و به او خیره شد، شروین سعی داشت اشک‌هایش را پنهان کند، سرش را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود ولی وقتی به ناگاه شیرین او را به آغوش کشید نتوانست خودش را کنترل کند و محکم خواهرش را در آغوشش فشرد و لرزان گفت:

_ دلمون برات تنگ شده بود آبجی کوچیکه، جات خیلی خالی بود

ساعاتی بعد همه‌ی اهل خانه به اتفاق خانواده‌ی عمو وحید در منزل دور هم جمع بودند، بعد از شام آقا وحید و همسرش با آرزوی سلامتی برای شیرین منزل را ترک کردند؛

دوروز بعد در حالی که شیرین در اتاقش و روی تخت دراز کشیده و به فرهاد و اتفاقاتی که در انگلستان برایش افتاده بود فکر می‌کرد با صدای در اتاق به خودش آمد و روی تخت نشست و اجازه‌ی ورود داد،آقا سعید وارد اتاق شد. شیرین با لبخندی از پدرش استقبال کرد، آقا سعید آرام کنار دخترش روی تخت نشست و با لبخندی از ته دل گفت:

_ خوشحالم که صحیح و سالم اینجا کنار خودمی بابا،


romangram.com | @romangram_com