#احساس_آرام_پارت_381
کلمات آخر را آرام و زیر لب گفت، میخواست، او فرهاد را میخواست اما آیا هر دو پلی را پشت خود سالم نگه داشته بودند؟ نه فرهاد احساس شیرین را درک میکرد و نه شیرین احساس فرهاد را... ساسان با شانههای افتاده از جایش بلند شد و رو به شیرین گفت:
_ دلم نمیخواست سرنوشت شما دوتا به سرنوشت ما دچار بشه ولی ظاهرا...
سکوت کرد و راه خروج را در پیش گرفت، در را باز کرد و برگشت به شیرین گفت:
_ ولی بهخاطر من یه کم بیشتر به حرفهام فکر کن
منتظر جواب شیرین نماند و از اتاق خارج شد. جای فکری هم مانده بود؟ مگر نه اینکه خود ساسان به چشم رفتارهای فرهاد را میدید؟ مگر نه اینکه حتی خودش لب به اعتراض گشوده و از فرهاد خواسته بود به این رفتارها پایان دهد؟ اما بعد چه شد؟ شیرین با فرهادی ساکت روبرو شد، فرهادی که حالا میخواست با سکوت و کم محلی شیرین را عذاب دهد.
نه! باید میرفت، با رفتنش اطمینان داشت که هرگز فرهاد را نخواهد دید. فردا برایش روز مرگ آوری بود؛ گویی خود با پاهای خودش به قربانگاه میرود...
***
با قدم هایی سنگین پله های هواپیما را یکی پس از دیگری طی کرد و پا به خاک وطن گذاشت، بغضی ناشناخته گلویش را چنگ میزد نمیدانست بهخاطر دوری از فرهاد و رفتارهای سردش بود یا برگشتن به ایران و دیدار دوبارهی خانوادهاش کمی سرجایش ایستاد و نفسی عمیق کشید، دلش تنگ بود و با فرستادن هوای وطن به ریه هایش این دلتنگی را برطرف کرد، قدم پیش گذاشت و با قدم هایی نااستوار وارد سالن فرودگاه شد بعد از انجام مراحل ترخیص بار و چمدانش به آن سوی شیشه ی استقبال کنندگان نگاهی انداخت، جستجویش زیاد طول نکشید چون با دیدن شروین که پشت شیشه دست و پایش را مانند دلقکان به هوا پرتاب میکرد تمام اعضاء خانوادهاش را دید، با دیدنشان بار دیگر بغض راه گلویش را بست، چند ماه دوری از آنها باعث شده بود بفهمد که بدون آنها زندگی چقدر سخت است، به سرعت خودش را به آنها رساند، دستش را از دستهی چمداناش جدا و خود را در آغوش مادرش رها کرد و با صدای بلندی گریست، دقایقی طولانی در آغوش مادرش بود که با صدای بغض آلود آقا سعید به خود آمد:
_ خوش اومدی دختر بابا...
romangram.com | @romangram_com