#احساس_آرام_پارت_380
_ باشه، برو اومدم
بعد رو به شیرین ادامه داد:
_ آبجی میشه نری؟! میشه به خواهشم توجه کنی؟!
شیرین مغموم تر از پیش با خود فکر کرد که حتی فرهاد حاضر نمیشود پا در اتاقش بگذارد، چطور بماند و تحمل کن؟ به ساسان نگاهی کرد و با لحنی غمگین گفت:
_ ولی باید برم داداشی، راهی نیست، از اولش هم ما برای هم نبودیم، دیگران تلاش میکنن ولی هم غرور من هم غرور فرهاد مانع میشه، زندگی با غرور هم زندگی نیست، من نمیتونم کنار مردی بمونم که به من گفت برو، هرگز حاضر نیستم خودم رو بهش تحمیل کنم، اصرار نکن، امکان پذیر نیست...
ساسان خواست حرفی بزند که شیرین مانع شد و گفت:
_ شاید با رفتنم همه چی درست بشه، پس بزار برم و بقیش رو به خدا بسپاریم
ساسان دیگر هیچ نگفت، میدانست هر دو کله شق و لجباز هستند و اصرار بیشتر نتیجهی کمتری به بار خواهد آورد، اما چگونه با رفتن همه چیز درست میشد؟ همین سوال را پرسید، شیرین لبهایش را با زبان تر کرد:
_ نمیدونم، فقط این رو میدونم که چارهای ندارم، نه فرهاد من رو میخواد نه من فرهاد رو!
romangram.com | @romangram_com