#احساس_آرام_پارت_379
ساسان کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
_ نمیشه آبجی، چون ما انتخابمون رو کردیم، اون خواست بمونه و با من نیاد منم خواستم برم و پیشش نباشم هر دو به یک اندازه مقصریم و اولویتمون چیزی دیگه بود، پس نمیتونیم رو هم حساب کنیم، فقط زندگیمون خراب شد قلبمون نابود شد، شما اینکار رو نکنین، هنوز هم وقت هست آبجی، نرو! بمون پیش فرهاد، به خدا اونطوری نیست که نشون میده، اون خیلی...
با صدای فرهاد که داشت ساسان را صدا میزد جمله اش نیمه تمام ماند، نگاهی به در اتاق انداخت و ادامه داد:
_ اسمش رو میارن انگار موهاشو آتیش میزنن
با صدای بلند داد زد:
_ من تو اتاق شیرینم داداش، بیا اینجا
شیرین خودش را جمع و جور تر کرد ولی فرهاد وارد اتاق نشد و او هم از پشت در گفت:
_ تو اتاقم منتظرتم، کارت تموم شد بیا اونور
ساسان پوفی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com