#احساس_آرام_پارت_378

_ یه کم نفس بکش بابا...

سرش را پایین انداخت، سکوتی محض در اتاق برقرار شد، دقایق به کندی می‌گذشت و ساسان که برای جواب گرفتن عجله داشت پای چپش را تند تند تکان می‌داد، از سکوت شیرین خسته شد و پرسید:

_ تو چی می‌خوای؟! چی می‌خوای که نری؟ که فرهاد رو تنها نذاری

شیرین نفسی کشید و آرام گفت:

_ من چیزی نمی‌خوام، فرهاد نمی‌خواد من بمونم داداشی، خودش می‌خواد برم، خودش برای موندم تلاش نمی‌کنه‌، نمی‌تونم خودم رو بهش تحمیل کنم، روز خواستگاری هم گفت که دیگه حاضر نیست با من زندگی کنه، این چند ماه هم به‌خاطر بابا و عمو من رو تحمل کرده، یادته روزای اول چقدر اذیتم می‌کرد، اون از من متنفره اونوقت تو می‌گی بدون من می‌میره؟! تمام این مدت مجبور به تحمل حضور من شده، من دیگه نمی‌تونم نفرت رو تو چشماش تحمل کنم، از من انتظار نداشته باش داداشی

سرش را پایین انداخت و قطره اشکی از چشمش پایین چکید، بغض گلویش را چنگ می‌زد ولی با سماجت سعی داشت بغضش را فرو دهد، ساسان منقلب شد و او هم به آرامی گفت:

_ خودت می‌دونی با رفتارت چه بلایی سر فرهاد اومد، بهش حق بده، می‌دونم که بهش حق می‌دی ولی بیشتر حق بده، اون واقعا شکست، از تو شکست، تحملش کن ولی نرو، بری داغون می‌شه شیرین، من رو ببین! می‌دونی چند ساله تو عذابم؟ می‌دونی از اون وقتی که از مه‌لقا جدا شدم چه عذابی دارم می‌کشم؟ چون منم مثل فرهاد با عشقم بزرگ شدم، لحظه لحظه باهاش بودم، قد کشیدنش رو دیدم خانم شدنش رو دیدم، تازه بزرگترین شانسم این بود که مه‌لقا هم من رو می‌خواست، ولی فرهاد مثل من نیست، عشق اون یک طرفه بود، نابودش نکن آبجی، با غرور زندگیتون رو نابود نکنین‌، غرور من و مه‌لقا رو به اینجا رسونده، شماها اشتباه ما رو تکرار نکنین...

شیرین نگاهی سراسر مهر به ساسان انداخت و گفت:

_ هنوز هم برای شما دیر نشده داداش، قطعا مه‌لقا هم هنوز تو رو دوست داره که به هیچ مردی بله نگفته، شما هم غرور رو کنار بذارین و بازم کنار هم باشین...


romangram.com | @romangram_com