#احساس_آرام_پارت_377
شیرین بدون حرف به چشمانش زل زد و به آرامی پرسید:
_ بگو چرا درهمی؟! ظاهراً حرف داری، حرفت رو بزن
ساسان نگاه از چشمانش گرفت نفس عمیقی کشید:
_ بله حرف دارم ولی نمیدونم چطوری باید بهت بگم، یه کم بهم فرصت بده...
بعد آرامتر ادامه داد:
_ هوف از جلسهی خواستگاری هم سخت تره...
رو کرد به شیرین و دل به دریا زد، یک سره و بدون نفس گفت:
_ آبجی نرو، خواهش میکنم از اینجا نرو، فرهاد رو تنها نذار، اون بدون تو میمیره، تورو خدا نرو، به فکر فرهاد باش، از وقتی اومده اینجا خیلی داره عذاب میکشه، خواهش میکنم تنهاش نذار، آخه چرا دارین زندگیتون رو از هم میپاشین؟! به خدا حیفه، یه کم فکر کنین، لجبازی نکنین بذارین...
شیرین دستانش را بلند کرد با لبخندی تلخ گفت:
romangram.com | @romangram_com