#احساس_آرام_پارت_376

دل کنده، دل کنده که خیلی راحت بهم می‌گه برو. همه چیز تموم شد شیرین خانم...

با صدای در اتاقش لبه تخت نشست و به شخص پشت در اجازه ورود داد، ساسان با لبخند تلخی وارد اتاق شد:

_ سلام آبجی، می‌تونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟!

شیرین متقابلا لبخند زد:

_ البته، بیا تو...

ساسان نزدیکش شد و با فاصله روی تخت نشست، سرش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم گره کرد، در به زبان آوردن حرفی که در دل داشت تردید می‌کرد ولی به‌خاطر دوستش، رفیقش، همراهمش، هرکاری می‌کرد؛ حتی التماس به معشوق رفیقش، شیرین که تعللش را دید پرسید:

_ چیزی شده داداش؟! چرا ساکتی؟ نگران شدم...

ساسان سرش را بالا گرفت و گفت:

_ نگران کی؟! من که سالم جلو روت نشستم آبجی کوچیکه


romangram.com | @romangram_com