#احساس_آرام_پارت_375

ریچارد بهت زده نگاهش کرد:

_ روی پیشنهادم که فکر می‌کنی؟!

شیرین برای خلاصی از سماجت ریچارد سری تکان داد:

_ قطعا، روز خوش

شیرین راه اتاق را در پیش گرفت، به محض ورود به اتاق فرهاد را دید که هر دو دستش را روی میز مشت کرده و روی هم قرار داده و پیشانی‌اش را به آن چسبانده بود، با صدای بسته شدن در سرش را بلند کرد و با دیدن شیرین به پشتی صندلی تکیه داد:

_ می‌شه همین الان اینجا رو ترک کنی؟

شیرین می‌خواست بماند، دوست داشت از آخرین لحظات در کنار فرهاد بودن استفاده کند اما با این جمله‌ی فرهاد در جا خشک شد. خود را کنترل می‌کرد تا نبازد و دستش در برابر فرهاد رو نشود، ابروهایش بالا رفت و ریز سر تکان داد:

_ آره، چرا که نه؟ من که رفتنی ام، چه الان چه فردا!

کیف و وسایلش را برداشت و برای همیشه از آن شرکت خارج شد. حتی نخواست بفهمد که بعد از رفتنش جواب فرهاد به مدیر شرکت چه خواهد بود و چگونه رفتنش را توجیه می‌کرد. در دل به خود پوزخندی زد و نالید:


romangram.com | @romangram_com