#احساس_آرام_پارت_374
_ اتفاقا برعکس، خیلی هم از این کشور خوشم اومده ولی درمانم تموم شده باید برگردم ایران، بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم، اما فرهاد اینجا میمونه، درواقع ما آخرهفته جدا میشیم...
با شنیدن این حرف فرهاد سرش را بلند کرد و به شیرین که به او خیره شده بود زل زد، منظورش از این حرفها چه بود؟! چرا برای ریچارد از جداییشان میگفت؟! آیا منظور خاصی از این حرف داشت؟! صدای ریچارد متعجب در سالن پیچید:
_ حقیقت داره؟!
فرهاد سرش را به چپ چرخاند و به ریچارد نگاه کرد، چون پشتش به ورودی سالن بود ریچارد متوجهی چهرهی او نشده بود، و شاید هم از ذوق دیدن تنها نشستن شیرین متوجهی اطرافش نبود، ریچارد با هیجان ادامه داد:
_ خب دیگه چرا برمیگردی ایران؟! همینجا بمون و با من زندگی کن، قول میدم به هر دومون خوش بگذره...
با شنیدن این حرف فرهاد از خشم به خود لرزید ولی تنها واکنشش بلند شدن از پشت میز بود، شیرین به خیال اینکه فرهاد مثل همیشه به حمایتش میشتابد لبخند محوی روی لب نشاند ولی با دیدن نگاه مغموم فرهاد که ظرف غذایش را برداشت و به سمت در سالن رفت در جای خود شل شد و دیگر به حرفهای ریچارد توجهی نداشت، ریچارد اما مدام حرف میزد و از شیرین میخواست بعد از جدایی اینجا کنارش بماند و به ایران برنگردد و شیرین تنها نگاهش میکرد.
در آخر شیرین کف دستهایش را روی میز گذاشت و در حالی که از جا برمیخاست گفت:
_ کار دارم ریچارد، باید برم
romangram.com | @romangram_com