#احساس_آرام_پارت_373

شیرین ناراضی بود، اما چه می‌کرد؟ با خود فکر کرد:

اگر از جانب معشوقه نباشد کششی/ کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

دست پیش برد و بدون هیچ حرفی پاکت را برداشت و بی تفاوت و ساکت راه اتاقش را در پیش گرفت، ساعاتی بعد شیرین بدون توجه به حضور فرهاد لپ‌تاپش را خاموش کرد و راه سالن غذاخوری را در پیش گرفت، فرهاد حرفی نزد می‌دانست که دخترعمویش علاقه ای به صحبت با او ندارد، پس در سکوت به دنبالش روانه شد، شیرین غذایش را تحویل گرفت و به آخر سالن رفت و پشت میز نشست، فرهاد آرام به کنارش رسید و خواست بنشیند که شیرین ظرف غذایش را برداشت و از جا بلند شد، با فاصله‌ی یک میز آن طرف تر نشست و با این حرکتش اعلام کرد که از حضور فرهاد در کنار خود راضی نیست، فرهاد حرکتی از خود نشان نداد، تنها واکنشش آهی بود که از سینه خارج شد. جایی نشست که کاملا در دیدرس فرهاد بود و این برای فرهاد کفایت می‌کرد، فرهاد پشت به ورودی سالن غذاخوری بود و با قاشق غذایش را زیر و رو می‌کرد و میلی به خوردن نداشت ولی شیرین با اشتها ناهارش را می‌خورد، سرش را پایین انداخت تا خود را مشغول خوردن نشان دهد که با صدای پرهیجان ریچارد به سرعت سرش را بالا نگه داشت، ریچارد مستقیم به سمت شیرین رفت و با صدای بلند خندید و گفت:

_ آه شیرین، تنها نشستی، چه سعادتی

صندلی را پیش کشید و نشست، شیرین نگاه فرهاد را متوجه خود دید، خندید و رو به ریچارد گفت:

_بله پس از این سعادت استفاده کن که من آخر هفته دارم برمی‌گردم ایران!

ریچارد متعجب بلند گفت :

_چــــی؟! داری برمی‌گردی ایران؟! آخه برای چی؟ از کشور من خوشت نیومده؟

شیرین لبخندی ملیح و جذاب زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com