#احساس_آرام_پارت_371

صبح دوروز بعد فرهاد آرام از پله ها پایین و به آشپزخانه رفت، لباسش را پوشیده و آماده‌ی رفتن به شرکت بود، به آرامی صندلی را عقب کشید و نشست و زیر لب سلام کرد، شیرین جوابی نداد ولی ساسان با شور و هیجان سلامش را پاسخ داد:

_ سلام داداش، صبح بخیر، به به تیپ زدی، خبریه؟!

فرهاد در سکوت نیم نگاهی به ساسان انداخت، پاکتی که در دست داشت روی میز برای شیرین سر داد و آرام گفت:

_ وکالت نامه است، از همین الان می‌تونی خودت رو مطلقه بدونی، کافیه مراجعه کنی درخواستش رو اعلام کنی...

ساسان با دهانی باز از تعجب پرسید:

_ چی؟ چی شده؟ چی داری می‌گی تو؟!...

فرهاد بی توجه به ساسان ادامه داد:

_ آخرهفته نیستم، مدارک خروج از اینجا هم تو پاکت هست، همه چی بی کم و کاست آماده‌اس، بلیت هم برات رزرو کردم فردا آماده می‌شه و چون من امشب پرواز دارم ساسان برات کارها رو انجام می‌ده، آخرهفته هم می‌برتت فرودگاه...

ساسان خشمگین صدایش را بلند کرد:


romangram.com | @romangram_com